دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
اشعار بایگانی شده آشنای سبزواری
صد سینه درد را به خدا گفته ایم ما
با در اشک لوح خطا سفته ایم ما
گرد و غبار معصیتی را که دل گرفت
با آب چشم و گریه دل رفته ایم ما
ای نفس سرکش مرگ بر تو مرگ بر تو
ای دست خواهش مرگ بر تو مرگ بر تو
باید تو را بینم هماره در پی رزم
ای اهل سازش مرگ بر تو مرگ بر تو
ای تنگ چشم صخره حال بی مروت
ای بی گشایش مرگ بر تو مرگ بر تو
ای پای دنیا جوی من ببریده باشی
ای بی کشاکش مرگ بر تو مرگ بر تو
ای آن که بیخود می کنی از خویش من را
ای بی ستایش مرگ بر تو مرگ بر تو
بی علم و بینش ! لا اقل قدری حیا کن
تا چند کاهش ؟ مرگ بر تو مرگ بر تو
22/12/84
الا ای عندلیب روز تبریک
بخوان خورشید آخر هم درخشید
بگو دل های ما کنج قفس هاست
مگر چشم دل ما را گشایید
آشنای سبزواری
ای محفل شعرهای ما گرم از تو دل های به سان سنگ ما نرم از تو
عمری است که اشکباری و دلخونی باقی است ز ما ولی فقط شرم از تو
آشنا - ۱۳/۲/۸۴
تبرم
روی دوش ابراهیم
در زوال سفال و تخته و سنگ
در براندازی عمارت شرک
بر روی شانه های بت شکنش
شان خود را به دست آوردم
تقدیم به قمر بنی هاشم علیه السلام
ابالفضلا چه دیدی اندر آن آب
که بردی تشنگی را در دم از یاد
مگر از تشنگان یادی نمودی
که میل آب در کامت نیفتاد
اینجا کجاست معرکه ای پا گرفته است گویی زمین قیامت کبری گرفته است
یک سمت معرکه جمعی ذلیل و پست سمت دگر جماعت شیدا گرفته است
این ها کی اند تابش آیینه سانشان در قلب داغدار زمین جا گرفته است
این ها کی اند مثل ملائک به طاعتند اینجا کجاست بوی مسیحا گرفته است
اینجا کدام معبد عشاق عابد است سرتاسرش چو مریم عذرا گرفته است
اینجا کجاست رنگ زمین رنگ دیگری است رنگ خشوع عالم بالا گرفته است
این جا در این چکاچک شمشیر للعجب این سان نماز شکر حلوا گرفته است
اینجا سرود ذکر و عبادت چه جان فزاست موج سرود وسعت دریا گرفته است
د ست قنوت خسته شد آن دم که دیده بود دست قنوت حضرت زهرا گرفته است
صحرای مرده از عطش اینجا حیات یافت وقتی که دید شام غم احیا گرفته است
آشنای سبزواری
چگونه می توان به خدا چشم بست با امید
در آن زمان که دلی تیره در درون داری
برای نیک شدن یک سخن بس است آن هم
که سمت نور خدا چشم اشک گون آری
خردادماه ۱۳۸۴ ـ آشنای سبزواری
چه سخت است مردن در آن حال که بود خرقه ای از گنه در برم
همین طور باری ز عصیان به دوش و ریزد معاصی ز پا تا سرم
چگونه شوم رو به رو با نبی (ص) مگر نیست او سید و سرورم
هنوزم در آن حسرتی سوخته که نگذشت حرفش ز گوش کرم
آشنای سبزواری ـخرداد ماه ۱۳۸۴
در زیر سایه درخت تناور نشسته ام در سایه ولایت حیدر نشسته ام
در سفره عنایت بابا چه ها که نیست بر دامن محبت مادر نشسته ام
۱۳۸۳ ـآشنای سبزواری
مردی آسمانی ...
مردی از آسمان پیش ما بود آمد و باغ گل را قدم زد
آمد و جان به باغ وطن داد سرنوشتی بهاری رقم زد
۱۵خردادماه۱۳۸۳(سالگرد قیام خونین ۱۳۴۲) ـآشنا
مي خواهم امشب سنگ باشم دردها را اميد گرمي باشم اين دلسردها را
مي خواهم امشب باز اميدي بكارم در اين زمين سرد اين دلسردها را
۳/۷/۱۳۸۳ ـآشنای سبزواری
+ نوشته شده در شنبه بيست و ششم فروردين 1385ساعت 9:26 توسط علی بلاش آبادی | آرشیو نظرات آرشیو نظرات
به چشمم اشك ها مانند در است و اشك داغ من الماس بر است
اگر همراه اشكم دل شود صاف صفاي سينه ام مانند حر است
۳/۷/۱۳۸۳ ـ آشنای سبزواری
اي ملهم از تو غلغله آب و آفتاب اي روشن از تو هست چنين روشناي آب
آور به سر زمانه غم را كه سوختيم تا كي سوال امت تو هست بي جواب
۲۲/۹/۱۳۸۲ ـآشنای سبزواری
در خشكسال گريه اشكي نمانده در دل آهم چه بي هياهوست آهي نمانده در دل
روزم شب و شبم تار من شام بي طلوعم هر گاه من چو شام است گاهي نمانده در دل
بوده است شاهم اميد اما خراب شد كاخ نوميدي است حاكم شاهي نمانده در دل
روزي دل است چون كاخ روزي دگر خرابه جز جانب خرابه راهي نمانده در دل
يك روز مهر و الفت مهتاب شام دل بود امشب چه شام تاري است ماهي نمانده در دل
۳/۱۰/۸۳ ـآشنای سبزواری
غزل برای تو گفتن برای من سخت است
غزلسرای تو مولا عجیب خوشبخت است
اگر به کهنه گلیمی نشسته ام خوشحال
مدیحه گوی تو آقا نشسته بر تخت است
آشنا ـ ۲/۸/۸
سجده شکر تو در کرب و بلا دیدن داشت
لاله هایی که تو دادی همگی چیدن داشت
غنچه عشق شکوفاتر از این ممکن نیست
لاله افتاد ولی گل سر روییدن داشت
شیعیان در صف اخلاص نمازی خواندند
تا بدانیم که این چشمه خروشیدن داشت
این نمازی است که در کل جهان مثلش نیست
وین از آن روست که گلها همه بوییدن داشت آشنا ـ۲/۷/۱۳۸۰
مارا به سه چیز او سفارش فرمود
توصیه به تحصیل و نیایش فرمود
غافل ز سلامت جسم نبود
این بود که دستور به ورزش فرمود
آشنا ـ تیرماه ۱۳۸۲
از جنس خاطرات تو انبوه می شوم
از دوری ات مرارت اندوه می شوم
آن لحظه ای که دست تو بر شانه ام خزید
با کوه مشکلات خودم کوه می شوم
عصر چهارشنبه ۲۳/۱/۸۵ ـ آشنای سبزواری
اثر نرگس مستت اگر افتد در آب
آب آرام به جوش افتد و گرداب شود
شیعیان در یم امید تو قایق رانند
که جز این گر بشود معرکه مرداب شود
از منادی خبر آمد که شکیبا باشید
و از این مژده او شیخ کسل شاب شود
گر نباشید به "امید" خدا چشم به راه
گهر ناب شما هست که نایاب شود
به سر آرید شب حادثه را با امید
تا شب ظلمت و شر همره مهتاب شود
مژده آمدن یار مبارک خبری است
قند این مژده خوش در دلتان آب شود
چهارشنبه ۲۴/۱/۸۴ ـ آشنای سبزوا
عمر سپید (تقدیم به رهبر عزیز و فرزانه ام)
عمر سپید حضرت آقا دراز باد
خواب زمین ز بودن او ناز ناز باد
بدخواه او همیشه به کوری است مبتلا
این امت از اطاعت او سرفراز باد
ببین !
طراوت سپیده های صبح می رسد
ببین صداقت نسیم را
صفای آب
شکوه کوه
التهاب پاره های آفتاب را
قشنگ تر نگاه کن !
حیای آفتاب را ببین !
به دختران سایه هیچ گاه
رو نمی کند
نگاه کن !
اردیبهشت ۱۳۸۵ ـ آشنای سبزواری
صاحب دیوان ها(تقدیم به امام منتظر)
هزار صحن و سرا شد پر از ستایش تو
هزار دفتر و دیوان پر از سرایش تو
هزار بار دگر در بهار خواهم خواند
که رهنوردی من هست از نیایش تو
دلی که غصه خورده است لبالب از ترانه است
ز چشم چشمه های اشک اشک غم روانه است
به رغم رنج روزگار ملال هم گذشتنی است
چو نیک بنگری عزیز ! سرور جاودانه است
۳۰/۱۰/۸۳ ـ آشنای سبزواری
در نامه های بی جهاد نوشتند: زود آ ...
ما پیروان ثابت آل محمدیم
ما میثمیم برای تو
ما مثل قنبریم
از ظلمت شب معاویه ها خسته ایم ما
ما مومنان عترت و قرآن احمدیم
دردی کشان باده مستانه علی
با مجتبی به صدق
با تو به جنگ قاطبه های ستمگریم
***
اما همین که طبل فاجعه ها شد نواخته
کافر شدند
کافر شدند نامه قبلا نوشته را
همراه دیو بد صفت نفس ها شدند
اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ ـ آشنای سبزواری
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
از گذشته ها
از او چه توانی گفت وقتی که توانی نیست چشم همه عشاق بارانی بارانی است
او کیست که مفتونش هر طایفه و قومی است از عالم ربی تا شبگرد بیابانی است
او کیست که دنیایی انگشت شگفتی داشت یک وقت یتیم آغوش یک وقت سلیمانی است
او کیست شهامتهاست او کیست کرامتهاست او کیست رشادت هاست آرامش طوفانی است
او کیست کمالاتش عالی علی و اعلاست بعد از نبی خاتم آموزه ده ثانی است
دنیاش سماواتی است جایی که هوایی نیست از پرتو همچون او ظلمتکده نورانی است
آشنای سبزواری ـ۱۳۸۴
