تبليغاتX
مسافر

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

طعم عسل با بوي باروت - برگ ششم

 

يكشنبه 26/12/1386

حول و حوش ظهر بود كه زائر " طلائيه " شديم ؛ 65 كيلومتري اهواز ، مزار 12 شهيد گمنام عمليات رمضان . در راه طلائيه ، صحبت از تسليحات شد . راننده كه خود ، از بچه هاي جبهه و جنگ بود ، مي گفت مجبور بوديم به علت تحريمات ، مهمات را از بازار آزاد تهيه كنيم . گاهي سلاح هاي تقلبي هم تحويلمان مي دادند . مثلا موشك هايي داده بودند كه صدا داشت ولي عمل نمي كرد . طلائيه از همه جا شلوغ تر بود . يك ترمينال پر از اتوبوس شده بود . عجالتا شمردم ، 40-30تا اتوبوس مي شد . آقاي عباسي ( آزاده عزيزي كه همراهي با او ، افتخاري براي ما بود ) تا پياده شد ، كفش هايش را در آورد و ما هم به تاسي از او چنين كرديم .

 دانستيم كه معرفتي از اين خاك دارد . خيلي خوب مي داند چه شيرمردان با معرفتي در اين خاك  جنگيده اند ، شهيد شده اند و اين خاك را معطر به خون خود كرده اند . نماز ظهر را زير گنبد زرين مصلاي طلائيه خوانديم و بعد هم در پهنه دشت پراكنده شديم تا قدري بيشتر ، خاك و خلوت را دريابيم  ، مرز و بندگي و شهادت را ... . دو ساعتي بيشتر فرصت تنفس در اين ديار نبود . در بلندي " سه راه شهادت " هم ضمن استفاده از صحبت هاي آموزنده و اخلاقي آقاي عباسي ، زيارت عاشورايي دلپذير خوانديم ؛ آن هم  زير تابش ملايم آفتاب و وزش نسيم خوش آخر زمستاني ؛  زيارت عاشورايي به ياد ماندني در هواي پرچم هاي زيباي سبز و سرخ " يا حسين ( ع) " و " يا اباالفضل العباس ( ع ) " كه در جاي جاي دشت ، در اهتزاز بود . هر كسي را در كاري مي ديدم . عده اي  را دور و بر سنگر و خاكريزها ، يكي را داخل سنگري ديدم آرام گرفته ، عده اي روايت راوي را گوش مي كردند ، عده اي عكس مي گرفتند ، برخي را در خلوت و تامل وگرچه روان مي ديدم ، بعضي هم به مناجات و ذكرو نماز مشغول بودند و ... . ناهار را هم روي موكت و در كنار اتوبوس هايمان خورديم . كمي آن سو تر هم مرز ايران و عراق ، قابل مشاهده بود . قبل از حركت هم ، بچه ها عكس هاي يادگاري دسته جمعي گرفتند تا كاروان راهيان نور ما در يك لحظه به ثبت برسد .

اينجا نقطه وداع ما بود . ..

 پيش از غروب آفتاب به اهواز رسيديم . نماز را در مسجدي در كنار راه آهن گزارديم و شام را هم  در رستوراني در همان نزديكي ( شمشيري ! ) خورديم و سوار قطار شديم . فرق بازگشت ما با قطار ، در اين بود كه مناظر زيباي طبيعت بهاري ايلام و اراك و ديگر مناطق مركزي كشور را كه در مرتبه رفت ( به سبب حركت قطار در شب ) از دست داده بوديم ، اين بار مي توانستيم ببينيم و لذت ببريم .

 

و  اين هم تصويري اجمالي و گذرا از جنوب قهرمان اين سرزمين :

چراي گوسفندان و گاوميش ها ، كندوهاي عسل ، سياه چادرهاي مزين به پارچه هاي عزاي سالار شهيدان ، مراتع سرسبز و كشتزارهاي به ثمر نشسته ، كشاورزان و دامداران مشغول به كار ، بچه هاي سوخته پوستي كه شيطنت و بازي مي كنند ، حصير و خرما ، هور ، نيزار ، مرغان دريايي ف سنگر ، آرپيچي ، تانك ، خشكي هاي عطشناك ، رمل ، نفربر ، سيم خاردار ، موانع خورشيدي ، سلاح هايي كه احتمالا نامشان را هم نمي داني ، راه آهن ، خط لوله ، مشعل پالايشگاه ، يادمان شهدا ، يادمان ها و قبه هاي آسماني شهيدان و ...

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 15:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

طعم عسل با بوي باروت - برگ پنجم

شنبه 25/12/1386

نماز صبح در حسينيه ثارالله اردوگاه ، با وجود بچه هاي باصفاي زائر ، بسيار شيرين بود .

حدود 9 صبح شنبه به اروندكنار رفتيم . ابتدا وضو ساختيم تا در فضايي كه متبرك به خون شهيدان است و قداستي خاص دارد ، با نور وارد شويم . اين فضا ، بخش بازسازي شده اي از جبهه در نزديكي اروندرود بود . غير از صداي موشك و بالگرد و تير و خمپاره و امثالهم ، صداي صميمي " راوي فتح " شهيد مرتضي آويني هم از بلندگو مي آمد ؛ بزرگمرد هنرمندي كه بعدها به خيل شهيدان عاشق پيوست . در كنار اروند هم كه كمتر از صد متر با اين محوطه فاصله داشت ، پاي صحبت هاي سردار سياف از طراحان عمليات پيروزمندانه و غرورآفرين والفجر 8 نشستيم و ريز مسائل را شنيديم . پيش از او كه رئيس قرارگاه كربلا بوده است ، امير دربندي ، فرمانده نيروي زميني ارتش صحبت مي كرد .  اروند را نديده بودم . فكر نمي كردم اين قدر گل و لاي داشته باشد ؛ هر چند شنيده بودم خيلي خروشان است و شنا كردن در آن دشوار و حتي غيرممكن است . مي گفتند 35 دقيقه پيش تر ، با گذر از بارگاه ملكوتي سيدالشهدا حضرت امام حسين ( ع ) متبرك شده است . اروند خروشان ، بوي كربلاي عطشناك خشك را دارد .

آن سوي اروند هم  ، شهر فاو عراق ، مسجد و لنج ها و كشتي ها و اسكله اش قابل رويت بود .

در چند قدمي ساحل اروند ، مزار تعدادي شهيد گمنام غواص را همچون نگيني مي ديديم كه زائران شهيدان ، آنها را در حلقه  زيارت و نجوا گرفته بودند .

در ضمن ، تعدادي از اساتيد دانشكده ، در اين منزل به ما ملحق شدند . نماز ظهر را در كنار يادمان همين شهدا گزارديم و براي استراحت و صرف ناهار به اردوگاه " ميثاق با شهدا " برگشتيم .  بعدازظهرهم موسس " راديو جنگ "  ، ساعتي ميهمان ما بود . او به منابع غني موجود در مورد جنگ اشاره كرد و با توجه به فرموده رهبر انقلاب كه " ما 8 سال جنگ { دفاع } كرديم ولي براي 80 سال حرف داريم "  ما را به استفاده از آنها فرا خواند .  از يكي دو برنامه معروف آن زمان و سختي هاي كار با امكانات محدودش هم گفت ( خاصه مشكلات ضبط و پخش )  . برنامه " در جبهه چه مي گذرد ؟ " كه 15/7 تا 30/7 هر روز پخش مي شد از جمله برنامه هايي بود كه مردم را در جريان وضع جبهه و روحيات رزمندگان اسلام و ... قرار مي داد .

غير از ايشان ، سردار سياف هم صحبت هايي داشت . اصل حرف او هم مثل ديگران ، اين نكته مهم بود كه الآن هم دشمنان ، نه از تجهيزات ما بلكه از نيروي انساني ما مي ترسند .

پس از پايان صحبت ها ، عازم شلمچه شديم . چيزي به غروب آفتاب نمانده بود كه وارد شلمچه شديم . از شلمچه زياد شنيده بودم . به همين سبب برايم خيلي مهم بود ببينم اينكه رهبر عزيز انقلاب با تاكيدي خاص ، آن را " محل تبرك جستن ملائكه الهي " خوانده است ، از چيست ؟

 

اينجا كجاست ؟ معركه اي پا گرفته است

گويي زمين ، قيامت كبري گرفته است ...

در نشريه " امتداد " كه در ستاد مركزي راهيان نور تهيه شده است ،  آمده بود :

منطقه مرزي شلمچه ، در منتهي اليه غرب خرمشهر قرارگرفته است . يكي از محورهاي هجوم دشمن به خرمشهر در 31 شهريور 1359 شلمچه بود . در عمليات بيت المقدس اگرچه  خرمشهر آزاد شد ، ولي با توجه به اهميت نظامي شلمچه ، دشمن به سختي از آن دفاع كرد { بهتر بود مي نوشتند مثل اختاپوس در چنگ خود نگه داشت يا دورش چنبره زد } و آن را در اشغال خود نگه داشت و پس از آن موانع ، استحكامات و رده هاي دفاعي متعددي در اين منطقه ايجاد كرد . رزمندگان اسلام با اجراي عمليات كربلاي 5 در دي ماه 1365 ، اين مواضع را در هم شكستند و شلمچه را آزاد كردند .

در مسير ورود به شلمچه ، تصاويري از شهدا به چشم مي خوردند كه روي هر كدام از آنها ، به دسته ويژه اي از شهدا  درود فرستاده بودند . مثلا شهداي غواص ، شهداي بي سيم چي ، شهداي تخريب و ... نزديك تر كه  شديم ، نوشته بودند : موزه طبيعي دفاع مقدس ... به مشهد شهدا ، گذرگاه كربلا ( شلمچه ) خوش آمديد .

 

همين جا بنويسم كه يكي از زيباترين و ارزشمندترين كارهاي بچه هاي خلاق و زحمتكش بسيج ، اين بود كه براي ورود به هر منطقه جنگي ، قطعه صوتي اي مناسب با آن منطقه ، تهيه و تدوين كرده بودند . نتيجه آنكه ما با اطلاع و درك بيشتري از آن منطقه ، در آنجا حضور مي يافتيم . پس از اداي نماز مغرب و عشا در جوار شهيدان گمنام شلمچه ، در تاريكي ابتداي شب ، براي دقايقي از صحبت هاي ساده ، صميمي و بي تكلف آقاي ... بهره مند شديم و همين طور، از تلنگرهاي معنوي برادر عزيزمان آقاي شاكري كه بيدارترمان كرد . شب شهادت امام حسن عسكري ( ع ) بود و آخرين شب حضورمان در  جوار شهيدان .

دل كندن از شلمچه ، ساده نبود ؛ خصوصا اگر مجال تاملي بيشتر داده مي شد .

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 15:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

طعم عسل با بوي باروت - برگ چهارم

 دشت آزادگان ؛ آرامگاه عارفان

 

ساعتي مانده به غروب آفتاب بود كه به منزلگاه متبرك" شهداي مظلوم هويزه " وارد شديم . شايد در هيچ جاي ديار لاله هاي پرپر ، تعبير "مظلوم" را در كنار "شهيد" نبينيد و مثل من برايتان اين سوال پديد آيد كه مگر بر سر اينان چه رفته است كه اين گونه از آنان ياد شده است ؟ واقعيت آن است كه 68 شهيد دانشجو در عمليات ... پس از دور افتادن از حمايت هاي نيروهاي پشتيباني ، حسين وار (ع) در قتلگاهي محاصره شدند كه در تيررس مستقيم دشمن بود و پس از شهادت ، زير شني هاي تانك هاي بعثي ، اجساد مباركشان همچون مولاي آزاده و پاكبازشان قطعه قطعه شدند تا سندي براي فرياد زدن آزادگي ، مظلوميت و اخلاص در هميشه تاريخ بمانند .

به تعبير سردار بزرگواري كه در هويزه صحبت مي كرد ، درست است كه بهاي گراني را در شهادت اين عزيزان داديم  ولي آنها راهكار بزرگي را به ما نشان دادند و آن اينكه ، راه پيروزي بر دشمن ، " عاشورايي جنگيدن در مقابل دشمن " است . عاقلانه انيدشيدن و عاشقانه جنگيدن ، رسم شهيدان ما بوده است ؛ همان طور كه شهيد علم الهدي فرموده بود .

يكي از دوستان ، سنگ قبري عجيب را به من نشان مي دهد . روي آن ، تاريخ تولد صاحبش را 1359 نوشته اند  ولي تاريخ شهادت ، 22/7/62 است و اين ، بسيار عجيب مي نمايد . با توضيح دوستم متوجه مي شوم كه اين ، سنگ قبر جوانمرد " حر صفتي " است كه مدت ها به قاچاق كالا مشغول بوده است و وقتي مقابل درخواست شهيد علم الهدي مبني بر عهده دار شدن راه بلدي و شناسايي قرار مي گيرد ، نمي تواند درخواست آن بزرگوار ژرف بين را رد كند . سو ء پيشينه و شهرت ، مانع از بازگشت مصممش نمي شود و نهايتا به سپاه اسلام مي پيوندد . او شهيد صادق بوعذار  است كه تاريخ بازگشتش را به عنوان تاريخ تولدش حك كرده اند . سرفراز مردي كه كربلاي هويزه ، آرامگاهش شد .

صحن دشت آزادگان (كربلاي هويزه) ، آرامگاه شهيدان بزرگي است كه جانانه ايستادند و پايمردي شان ، درسي مهم براي تمامي ماست . زير طاق هاي كنار صحن ، بعضي از وسايل به جا مانده از شهدا ، همچون كوله پشتي و قر آن و وصيت نامه   و ديگر وسايل شخصي آنها  در ويترين هايي نگه داري مي شود .

روي كاشي هاي ورودي ايوان جنوبي ( اصلي ) هم از قول پيامبر اكرم ( ص ) ، هفت خصلت براي شهيدان نگاشته اند ؛ از جمله : آمرزش تمام گناهان با ريختن اولين قطره خون ، ديدن جايگاه خود در بهشت ، استقبال فرشتگان بهشتي با عطرهاي خوشبو و سعي هر يك براي بردن شهيد به عالم بالا و نظر شهيد به وجه الله كه سبب راحتي هر شهيد و پيامبري است .

آن طرف خيابان هم ، حدود 30 شهيد زنده به گور شده خفته اند . سردار مي گفت جدمشان ، فراري دادن يك از خلبان هاي ايراني بوده است كه هواپيمايش سقوط كرده بوده است .

درك سخن شهيد علم الهدي ، همواره به من مي تواند نهيب بزند و هشيارم كند كه : " يكي از مهم ترين مسئوليت هايي كه ما انقلابيون مسلمان بر دوش داريم ، درك سخنان امام است " . و من خوب مي دانم كه ما ملزميم فرمايش هاي رهبر فرزانه و دور انديشمان را درك و كاربردي كنيم .

شب در اردوگاه " ميثاق با شهدا " در آبادان ساكن شديم و تا انتهاي اردو  همان جا استراحت مي كرديم .  غير از ما ، بچه هايي از ديگر مناطق هم حضور داشتند .

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 11:22 |  لینک ثابت   •