شنبه سی و یکم فروردین 1387
طعم عسل با بوي باروت - برگ سوم
جمعه 24/12/1386
ساعت 9 صبح ، پس از صرف چاي و صبحانه ، قرارگاه را ترك كرديم ؛ قرارگاهي كه ياد شهيد صياد شيرازي را در خاطرمان زنده مي كرد . در 15 كيلومتري " بستان " پياده شديم . اكثر بچه ها از تپه هاي شني اي ( رمل ) در انتهاي درختان "به استقبال بهار رفته"بالا رفتند تا صحبت هاي سردار جعفري را در مورد منطقه و عمليات هاي صورت گرفته در آن بشنوند .
يكي از بچه ها مي گفت آدم اصلا نمي تواند حضور جنگ در اين مناطق را حس كند ؛ برخلاف منطقه اي چون "طلائيه " كه راننده سردار مي گفت آنجا گوشت بدنت مي ريزد . حس مي كني چه ها بر آنجا رفته است . قدري آن سو تر ، از رمل هايي ديگري موسوم به " نبئه " بالا رفتيم و باز هم مخاطب روايت سردار و بچه هاي جنگ ، از موقعيت و جريانات گذشته بر اين منطقه شديم . تركش ها و پوكه هاي زيادي در سطح رمل ها ديده مي شد . حتي سلاحي عمل نكرده كه دست بچه هاي راوي جنگ افتاد . بادي ملايم در رمل ها مي وزيد و شن هاي روان را روي سر و صورت و پاهايمان مي نواخت ( البته اگر نشسته بوديم ) . به گفته سردار ، همين شن هاي روان ، تن زخمي بچه ها را در خود پنهان مي كرد و ما بايد براي يافتن آنها مدتي خاك ها را زير و رو مي كرديم .
در نبئه ، شيطنت تعدادي از دوستان گل كرد و " كله معلق " از تپه هاي شني فرود مي آمدند و اسباب خنده دوستان و سوژه عكاسان دوست ! شده بودند . بعد هم راهي چزابه شديم ؛ براي زيارت و نماز و ناهار .
ضريحي از نيزار
داخل مصلاي كوچكي كه با گنبد پارچه اي زرد رنگ و پرچم سبز رنگي از دور پيداست ، ضريحي از ني ، براي زيارت هشت شهيد گمنام ساخته اند . پس از اداي نماز در جوار ايشان ، پاي صحبت هاي آقاي پورايي ... نشستسم . او تفاوت فرهنگ دفاع مقدس و فرهنگي را كه امروز ، تبليغ و رفتار مي شود در اين مي دانست كه : در آن فرهنگ ، جوان خودش را فدا مي كرد تا ديگران به جايي { به آرامش و آسايشي } برسند ولي در اين فرهنگ ، اصل آن است كه همه فدا شوند تا خودت به جايي برسي . او ... ( فكر مي كنم سردار بود )با استفاده از نقشه اي كه در دست يكي ديگر از راويان جنگ بود ، جريانات منطقه را تشريح مي كرد . از جمله اينكه اينجا ، باتلاقي با چهار پنج كيلومتر وسعت بوده است و هر رزمنده اي بايد همراه با متوسط 12 كيلوگرم وسيله از آن عبور مي كرده است تا تازه به خط عراقي ها برسد .
او از روحيه فرمانبر و مطيع بسيجي ها هم صحبت كرد و اينكه آنها حتي از سختي و آساني هم ، سخن نمي گفتند .

در اينجا هم سخن از كمي نفرات و امكانات جنگ شد و مظلوميت بچه ها از هر لحاظ . اينكه بچه هاي ما كه تعداد مهمات منهدم شده دشمن را شماره مي كردند ، در قهقهه هاي شيطاني و مسخره نظامي عراقي كه مي گفت با از دست دادن هر تانكي ، { مستكبران } قول اهداي 10 تانك را به ما داده اند ، دريافتند كارشان سودي ندارد ؛ گر چه اين جنگ ، اثبات قدرت ايمان كرد : " كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة ... ´.
ظاهرا در چزابه بود كه نكته اي قابل تامل از يكي از دوستانم شنيدم . او از قول يكي از راويان مي گفت وقتي مي گوييم 1000 رزمنده در نبئه شهيد شدند ، زياد متوجه مصيبت نمي شويم ولي وقتي بگوييم 25 اتوبوس پر از رزمنده شهيد شدند ، متوجه عظمت خسارت آن مي شويم .
" . در پايان هم حاج آقا معتمدي ، مسئول امور فرهنگي دانشكده ، از سردار جعفري – كه روي نقشه ، همه مناطقي را كه تا اينجاي كار ، بازديد كرده بوديم ، اجمالا توضيح مي دادند – براي حضور در سالگرد فتح خرمشهر ( سوم خرداد ) در دانشكده ، قول مقدماتي گرفت و از بچه ها هم خواستند كه تا آن موقع ، فيلم هايشان را تدوين و عكس هايشان را هم براي نمايش ، آماده كنند . پس از صرف ناهار روي فرش هايي از حصير جنوب ، بچه هايي كه شناسنامه هايشان را آورده و مايل بودند ، در انتخابات مجلس هشتم ( حوزه دشت آزادگان ... ) شركت كردند .
اگر بخواهم از خود چزابه بگويم كه قطعاتي محصور در آب و ني بوده است كه الان آبي هم ندارد و جز نيزاري سوخته و سياه چيزي ندارد ؛ اما دلي پر دارد از حديث عشق و شهود . بيخود نيست در چنين جايي " بيخودي ها " را زياد مي ديدم : نجوا در سكوت ، خلوت در سنگري كه راوي حماسه ها و نجواهاي شبانه است ، قدم زدن و حرف زدن هاي ديوانه وار با خود ( اگر نگوييم با شهيد به شهود رسيده ... ) ، در آرامشي غوطه ور شده و دوري از ديگران لااقل براي لحظاتي ، احساس همصحبتي با جوانمردان پاكبازي كه راه نمايي ات مي كنند ، اشك ريختن در مظلوميت شهيداني كه آرامش روحي مان را هم به آنها مديونيم و ... گوشه اي از گفتني هاي ناقص اين گوشه از خاك ماست .
چزابه را به خاطراتم سپردم و راهي هويزه شديم . در مسير ، قطعه اي از برنامه تدوين شده بچه هاي بسيج در مورد هويزه و شروع جنگ ، در داخل اتوبوس ( ها ) پخش شد . از سوي ديگر ، يكي از راويان جنگ هم كه با ما بود ، ماجراي شروع جنگ را به تفصيل گفت . در بخشي از مسير هم ، " دهلاويه " را پشت سر گذاشتيم و از شهيد چمران ، تجلي زهد شبانه و رزم روزانه ، يادي كرديم ؛ بزرگمردي كه همچون مولايش ، عصاره اي از اشك و آه و آهن و عزم بود .
توصيه مهم راويي جنگ اين بود كه تا رزمندگان ، اين سندهاي زنده جنگ ، در جمع ما هستند ، دست به كار شويد . اگر كوتاهي كنيد ، تاريخي تخيلي از جنگ خواهيد داشت ؛ نظير آنچه بر سر جنگ دوم جهاني آمد .
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
طعم عسل با بوي باروت - برگ دوم
و دقايقي در فضاي پادگان ، هواي صبحي آرام و دلپذير را تنفس كرديم و بعد هم راهي شديم .
بعد از آن راهي " " شديم و از صحبت هاي سردار جعفري در كنار كانال و با فاصله اي از پل نادري استفاده كرديم .
بعد از آن بر روي تپه اي بين تپه سليمان و تپه صبور جمع شديم و باز هم به توضيحات مفيد سردار جعفري در مورد اين بخش از منطقه گوش كرديم . با فاصله اي اندك از آنجا ، در تپه بلتا هم توقف كرديم و از صحبت هاي سردار استفاده كرديم . براي اداي نماز ظهر و عصر و صرف ناهار ، در دشت عباس در جوار امامزاده عباس (ع) توقفي دو سه ساعته داشتيم ؛ آن قدر كه عده اي از دوستان "عطش فوتبال چشيده" را وسوسه گل كوچكي پديد آمد و امامزاده را روي سرشان گذاشتند . در جوار امامزاده هم قبرستان آن منطقه بود . سري به آنجا هم زديم و ديديم مردم اين منطقه را كه چگونه مرثيه سرايي مي كنند ؛ متفاوت و جان گداز تر از ما . امامزاده را بدرود گفتيم و راهي آرامگاه دانيال نبي (ع) در شوش شديم .
.gif)
نماز را در جوار ايشان گزارديم و زيارتي و گشت و گذاري نيم ساعته در متاع سوغاتي جوار زيارتگاه . بعد هم از مسيري خاكي و بسيار ناهموار – كه گوشت اسكلت را ريش ريش مي كرد – و با مقادير ي گم كردن راه ، خود را به قرارگاه ارتش در "ميشداغ" ( تيپ 45 تكاور ) رسانديم . در بخشي از دامنه اين كوه ( تپه ) ساكن شديم ، شام خورديم و آماده رزم نمايشي شبانه شديم . برنامه جالب و به ياد ماندني رزم شبانه ، با انجام نمايشي عمليات فتح المبين ، گوشه اي از واقعيت هاي دشوار جنگ را به ما نشان داد . بهتر است بگويم ما جنگ را ديديم ، گوش كرديم ، چشيديم ، بوييديم و در يك كلام لمس كرديم . {دود فوگاز و صداي مهيب موشك و تيربار ژ-3 بسياري را لااقل براي لحظاتي شوكه كرد } خوب فهميديم كه زير كلمات به ظاهر خوشايند و مزاح گونه نقل و نبات و ميهماني و ... در جنگ ، چه واقعيت هاي دردناك و دهشتناكي وجود داشته است . ديديم كه سوختن و گداختن ، قطعه قطعه شدن و پودر شدن در كسري از ثانيه چه معنايي دارد . هيچ جاي اردو ، مانند اينجا بچه ها را گريان و پشيمان نديدم و نشنيدم . جرات رويارويي داشتن با سهمگين ترين تسليحات روز و كثرت قواي دشمن ناجوانمرد بعثي و در نهايت عروج ؛ يعني همان چيزي كه مجاهدان سرفراز اسلام داشتند ، همان چيزي بود كه تمامي ما را به خضوع و خشوع و تحسين واداشته بود . با اتمام مراسم رزم شب و مناجات و عهد دوباره با شهيدان ، در كنار يادمان 72 تن صحابي پاكباز سيدالشهدا (ع) سينه زديم و عزاداري كرديم . در پايان هم از ميان مسافران 12 اتوبوس " راهيان نور" حاضر ، يك نفر به قيد قرعه خانواده شهداي حاضر ، فرصتي ممتاز براي عزيمت به كربلاي معلا را پيدا كرد تا نائب الزياره تمامي ما هم باشد .
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
( گزارشی از اردوی راهيان نور - دانشجوبان دانشکده صدا و سیما )
طعم عسل با بوي باروت - برگ اول
به نام خداوند شاهد بخشاينده
با اين ستاره ها راه را مي شود پيدا كرد .
رهبر فرزانه انقلاب (مدظله العالي )
چهارشنبه 22/12/1386
ساعت از 3 بعداز ظهر گذشته بود كه سه اتوبوس از دانشكده به سمت راه آهن راه افتاد : راهيان جنوب قهرمان اين سرزمين ...
پنجشنبه 23/12/1386
آفتاب زده بود كه در ايستگاه راه آهن انديمشك پياده شديم و سوار اتوبوس هايي شديم تا خود را به پادگان "دو كوهه "برسانيم ؛ پادگاني كه مدت هاست افسرده دوري از رزمندگاني با صفاست . پادگاني كه شب و روز ، از مناجات و تمرين رزم جوانمردان ، لبريز غرور بود . اما امروز ما آن راانباشته از ادوات جنگي و خصوصا تانك و نفربرهايي مي بينيم كه از او فسرده ترند . از در و ديوار اين پادگان نظامي – كه در شمال انديمشك واقع است و پادگان اختصاصي لشكر 27 حضرت رسول (ص) بوده است – خاطره هايي لطيف مي بارد اما كو روايت كننده اي كه تمام گفتني هايش را بيان كند ؟
در مسير كوتاهي كه تا دوكوهه است ، با وسواسي خاص ، دنبال اثري از جنگ در اين ديارم . آخر 5 سال پيش تر اينجا را آن هم شبانه درك كرده ام . جز تصاوير شهيدان و جانبازاني كه آذين شهر جنگ زده است و نيز ميدان ها و خيابان هايي كه از نام و ياد آنها آكنده است ، چيزي نمي شود يافت و من باز هم منتظر مي مانم تا از مناطق عملياتي ديدن كنم . خيلي از بچه ها آمده اند تا " گنجينه تمام نشدني براي آيندگان " را اينجا بيابند و توشه اي از آن برگيرند .

بر ديوار پشتي يكي از ساختمان هاي پادگان ، تصاويري بزرگ از سرداراني والامقام نصب كرده اند ؛ بزرگ مرداني كه همين جا نيروها را آماده نبرد با بعثي ها مي كردند : حاج احمد متوسليان و شهيد حاج محمدابراهيم همت اما كدامين تصوير و با چه ابعادي مي تواند عظمت عزم و اخلاص و بندگي ايشان را نشان دهد ؟
ورود ما به دوكوهه ، به منزله بستن احرام براي طواف گرد شهيداني بود كه قلب هايشان "حرم الله" بود و چه نيكو حرم هايي ! و " شهيد حاضر است " به تعبير رهبر عزيزمان " من و تو بايد چشمان را باز كنيم تا حضور او را حس كنيم " .
پس از صرف هليمي خوشمزه و چايي داغ ، بيشترين چيزي كه جلب توجه مي كرد ، عكس هاي يادگاري اي بود كه بچه ها با نانك و نفربرهاي زبان بسته مي گرفتند ! بعد هم وارد حسينيه حاج همت شديم و پاي صحبت هاي شيرين و لطيف سردار عسكري نشستيم . تصاويري از شهيدان بر ديوارهاي داخلي حسينيه نصب شده بود كه رشادت و جوانمردي و پايمردي را فرياد مي زدند و چه مي دانستم كه عطر جاودانگي شان ، مشام نسل هاي بعدي بشر را هم نوازش خواهد كرد . از قول حضرت رسول (ص) بر تابلويي نگاشته اند كه : " در آخرالزمان " شهادت " خوبان امت مرا گلچين مي كند . "
القصه ! در حسينيه ، از خاطره هايي شنيدني ، با بيان شيوا و شيرين سردار عسكري هم برخوردار شديم . او از روزهايي مي گفت كه يك سر زلف خاطره ها به دوكوهه پيوند مي خورد . آرامش داخل حسينيه را گنجشك هاي "بوي بهار شنفته" باجيك جيك هاي شيطنت آميز لاينقطع ، روي سرهايشان گذاشته بودند . طعم خوب بهار را در روزهايي كه پيش از اين ، با حضور بلبلان هماره در نجوا با معبود سپري مي شده است ، بهتر مي توان احساس كرد . سردار ، كل ماجرايي را كه در يك روز بر يك سرباز در اين پادگان مي گذشت بيان كرد . از صبحگاه ملكوتي پادگان با نيايش مخصوص شهيد گلستاني گفت : " اللهم اجعل صباحنا صباح الابرار و لا تجعل صباحنا صباح الاشرار ... " و از آمادگي بچه ها براي راهپيمايي شبانه و بيش از 20 كيلومتر پياده روي روزانه آنها براي حفظ و تثبيت آمادگي رزم . همچنين دروازه قرآن و اسفند دود كردن در هنگام عمليات .
عصرها هم آزادي و فراغت بچه ها براي انجام امور خودشان بود . در ضمن چند خاطره لطيف و پند آموز هم تعريف كرد ؛ از جمله ماجراي دو معتاد قاچاقچي جنوب تهراني – با مختصات ظاهري و رفتاري كه همه مان كمابيش مي دانيم - كه همچون " اخراجي ها " ته بدبختي و فلاكت بودند اما در همين پادگان انسان ساز ، ميانه شان را با خدا صاف كردند ، آفتاب هدايت بر قلوبشان تابيد و ، عزم جبران مافات كردند و نهايتا هم در عمليات بدر ،به درجه رفيع شهادت رسيدند ؛ آن هم در جمعي 11 نفره از رزمندگان كه توفيق فقط به اين دو رسيد ( سبحان الله ... )
غره مشو كه مركب مردان مرد را
در سنگلاخ باديه ، پي ها بريده اند
نوميد هم مشو كه رندان جرعه نوش
گاهي به يك ترانه ، به منزل رسيده اند
