شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
مروری بر اشعار (20 )
مثال مي زنم ؛ در مثال جاي مناقشه نيست :
دستي مثال دست پدر ، دستگير توست؛
از صبح زندگي
تا مغرب عروج
يك لحظه غفلت از او را گمان نكن
چون غير اين
زيباترين پديده هستي رود به باد ؛ به باد فنا مي روي رفيق !
دست خدا هميشه به سر باشدت رفيق !
آشنای سبزواری - پنجشنبه 8/9/1385
دوشنبه پنجم شهریور 1386
مروری بر اشعار (19)
در خشكسال گريه اشكي نمانده در دل آهم چه بي هياهوست آهي نمانده در دل
روزم شب و شبم تار من شام بي طلوعم هر گاه من چو شام است گاهي نمانده در دل
بوده است شاهم اميد اما خراب شد كاخ نوميدي است حاكم شاهي نمانده در دل
روزي دل است چون كاخ روزي دگر خرابه جز جانب خرابه راهي نمانده در دل
يك روز مهر و الفت مهتاب شام دل بود امشب چه شام تاري است ماهي نمانده در دل
۳/۱۰/۸۳ ـآشنای سبزواری
