یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
هنر براي هنر و هنر براي مسئوليت
پنجشنبه 25/8/85
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
صفاي فطري تمامي ما
اواسط زمستان ۸۵
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
گاه خدا ديگراني را اسباب هدايت ما قرار مي دهد
استادي براي ما مي گفت و البته پيش از او "فطرت" پاك و پيراسته تمامي ما ابناي بشر هم گفته بود اين را كه " گاه خدا ديگراني را اسباب هدايت ما قرار مي دهد" . حكايت ما در چنين مواقعي ، پنداري كه حكايت " به در مي گويد تا ديوار بشنود " شده است . البته ناگفته پيداست كه دركي والا نياز است تا مطلب را بگيريم . اصلا اينكه بفهميم فلان ماجرا ، براي هدايت يا تنبه ما روي داده است ، خودش فهم و شعوري عميق را مي طلبد . به قول استاد ، ما بايد مراقب باشيم تا اين جرقه هاي هدايت بخش را در وجودمان ، روشن نگاه داريم .
پنجشنبه 25/8/85
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
به نام خداوند يقين بخش
من ترديد بن ترديدم ؛ تا وقتي دل به تو نسپرده ام . تويي كه خدايي هستي . ايمان به راهي كه تو رفتي داروي شفابخشي است كه اكسير يقيني وجود عاجز من خواهد بود . بارپروردگارا ! تا كي چنين نا انساني و بي يقين به تو زيستن . تا كي زجر ترديد كشيدن . تا كي دنبال خرمگس هوس هاي آلايشناك رفتن . تا كي با بدي و آوارگي زيستن ؛ آوارگي ؛ يعني زير سايه سامان و آسايش خداوندي نبودن ...
11 / 11/ 85
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
قصه یک مرد باخدا ..
يك روز صبح زود که تقدیر این سان رقم خورده بود ، يكه دخترش مرضيه ، با گريه و زاری به خانه ما آمد و مادرم را كه همچون مادرش عزیز می داشت و خانواده مان را یگانه آشنا و حامی در بین دیگر همسایگان می دانست ، با گریه و زاری خبردار کرد که پدر مهربانش وفات یافته است .
خدایش رحمت کند و فرزندانش را بر طریق راست و رستگاری نصیب پدر ثابت قدم بدارد !
بهمن ماه 1385
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
از میان ورق پاره ها !
پدرم مشغول خراب كردن ديوار « پانسيون » بود تا فضاي لازمي براي ساخت سرويس بهداشتي منزل فراهم شود . براي اين كار مجبور بوديم كاشي هاي سرسخت را با تيشه و كلنگ تيز و سنگين بشكنيم . در پايان كار ، پدر گرامي ام گفت كه اين خطا و خراب كاري ها براي شما هم تجربه مي شود . اما يادت باشد اگر خانه خواستي ، آبادش را بخر كه ساخت خانه ، از عمرت مي كاهد و رنج آور است ولي زمين كشاورزي را گفته اند كه خراب بخر و خودت براي آباداني اش نهال بکار .
شنبه 4 / 5 /1385
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
« به روي باز مي آيند ؛ نه به در باز! »
بهمن ماه 85
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
يكي از نعمت هاي بزرگي كه كمتر به چشم و ذكر من و شما مي آيد ، همين فراموشي است . تفصيلا عرض مي كنم : فراموشي خاطرات تلخ يا پيشامدهاي ناگواري كه براي همه ما آدميزادها رخ مي دهد ، چيزي نيست كه همواره در ذهنمان باقي بماند . فكرش را كرده ايد كه اگر قرار بود اين گونه ناگواري ها همواره در ذهن تداعي شوند و به دنبال خود نوميدي و افسردگي و در نتيجه بدقلقي و بدخلقي بياورند ، سر از كجاها كه درنمي آورديم ؟ ! مطمئنا كسالت و سرخوردگي اي گريبانمان را مي گرفت كه مجال نفس كشيدن آسوده را هم از ما مي گرفت . بي گمان عذاب هاي روحي كه نصيب كسي شده اند ، فرصت انديشيدن هاي سازنده بعدي را هم از او مي گيرند كه بزرگان گفته اند دل كه كار نكند ، دست هم به كار نمي رود و خلاصه او را به سمتي خطرناك سوق مي دهند . بي خود هم نيست كه بزرگترين گناهان كبيره در شريعت اسلام ، همين نوميدي از رحمت خدا ذكر شده است و هيچ موجودي جز شيطان نيست كه از رحمت آفريدگار بخشاينده نوميد و محروم شده است . بنابراين كساني كه با شيطان ، پيمان نوميدي از رحمت آفريدگار بسته اند ، خود ، شيطاني اند . بله ! انسان ها اگر سهو و خطايي ، اشتباهي يا گناهي مي كنند ، پيوسته سر از دريچه نشاط بخش و تطهيربخش « توبه » كه نوري زيباست درمي آورند و همچون موجودي تازه متولدشده ، زير سايه عنايت آفريدگار بخشاينده ، زيستي روشن و اميدآفرين را در پيش مي گيرند .
ما كه اين سان بوده و هستيم و آفريدگار بخشاينده را بي نهايت سپاسگزاريم .
12بهمن ماه 1385
شنبه چهاردهم بهمن 1385
زیر سایه رحمت آفریدگار مهربان
گر چه می گویند شادی بهتر است ...

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
« رودي در آستانه دريا » مجيد نظافت ( تقدیم به پیشوای تائبان )
آنك
مردي در آستانه ترديد
ايستاد
و انتخاب آخر خود را
لختي درنگ كرد
وقتي دوباره باز به راه افتاد
هر گام او
هزار شهادت بود
آمد
آمد
آمد
با ريسمان عاطفه در گردن
تا خيمه گاه وحي
رودي در آستانه دريا
درنگ كرد اجازت را،
از پيش از اين خود تبري كرد
پناه يافت
و برگشت
ميدان تفته منتظرش بود
خداي را
« حر »
نامي سزاي صاحب خود بود
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
از « خط خون » سيد علي موسوي گرمارودي
درختان را دوست دارم
كه به احترام تو قيام كرده اند
و آب را
كه مهر مادر توست
خون تو شرف را سرخگون كرده است
شفق ، آينه دار نجابتت
و فلق
محرابي كه تو در آن نماز صبح شهادت گزارده اي
...
شمشيري كه بر گلوي تو آمد
هر چيز و همه چيز را در كائنات
به دو پاره كرد :
هر چه در سوي تو ، حسيني شد
و ديگر سو ، يزيدي
اينك ماييم و سنگ ها
ماييم و آب ها
درختان ، كوهساران ، جويباران ، بيشه زاران
كه برخي يزيدي
و گرنه حسيني اند
خوني كه از گلوي تو تراويد
همه چيز و هر چيز را در كائنات
به دو پاره كرد !
در رنگ !
اينك هر چيز: يا سرخ است
يا حسيني نيست !
...
یکشنبه هشتم بهمن 1385
سلامِ گرمِ خدا!
برای آن که نبینم برهنه وار تن ات را
به اشک و آه ببافم مگر به تن کفن ات را
کدام جراتِ گستاخ بر تو تیغ کشید؟!...
بریده باد دو دستش که برده پیرهن ات را
بگو که با چه توانی به راهِ خود برود باد؟!
که روی بادیه دیده ست تکٌه های تن ات را!!
شنیده اند مریدان و دیده اند شهیدان
ز سدٌِ آب گذشتن ، به خطٌِ خون زدن ات را
سلامِ گرمِ خدا بر تو ای گلوی بریده!
که روی نیزه سرودی ادامه ی سخن ات را
تو روحِ زنده ی حقٌی ، اگرچه با تنِ بی سر
به دستِ خاک سپرده ست آسمان بدن ات را...
منبع : سايت ادبي لوح
Louh.com
یکشنبه هشتم بهمن 1385
رخت عزا به تن کنیم رخت عزا به تن کنیم شور شروع می شود درد شروع می شود ...
***
درختان را دوست دارم
که به احترام تو قیام کرده اند
و آب را
که مهر مادر توست
خون تو شرف را سرخگون کرده است
شفق آینه دار نجابتت
و فلق
محرابی که تو در آن نماز صبح شهادت گزارده ای
سید علی موسوی گرمارودی

یکشنبه هشتم بهمن 1385
یک هدیه ( در ضرورت عمل به علم )
هر كس به آنچه مي داند عمل كند ، خدا علم آنچه را نمي داند بهره اش مي سازد .
علم ، تو را راهنمايي مي كند ولي عمل است كه تو را به هدف مي رساند .
مجد خوافي به شيريني ، اين ضرورت را بيان مي كند :
بسياري علم ، فايده نيست
هر گاه كه در عمل نياري
چون برنكشي به روي دشمن
انگار ... هزار تيغ داري
عبدالرحمن جامي هم ، ضمن تقسيم علوم به ناگزير و گزير ( ضروري و غيرضروري ) مي گويد :
علمي كه ناگزير تو باشد بدان گراي
وآن را كزان گزير بود ، جست و جو مكن
و آن دم كه حاصل تو شود علم ناگزير
غير از عمل به موجب آن آرزو مكن
یکشنبه هشتم بهمن 1385
یک هدیه ( در مذمت حسد ( رشك ) )
پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود :
همانا حسد ، روح را زنداني مي كند .
مجد خوافي ( قرون هفت و هشت هجري ) هم مي گويد :
هزار منت و خواري و رنج و دشواري
كنم تحمل و رشك اختيار نكنم
من آدمم و رشك است آتش سوزان
ميان آتش سوزان ، قرار مي نكنم
از اشعار هم اوست :
حسد ، ديوانگي و خشم مستي است
خرد با اين صفت بيگانه باشد
نباشد حاسد و بدخشم ، الا
كسي كاو مست يا بيگانه باشد
یکشنبه هشتم بهمن 1385
ياران امام حسين عليه السلام ، همه به شهادت رسيدند و جز خاندانش كسي باقي نماند ، در اين هنگام علي اكبر عليه السلام براي رفتن به ميدان آماده شد ، او داراي زيباترين چهره و نيكوترين سيرت بود ، از پدرش اجازه رفتن به ميدان طلبيد ، امام عليه السلام به او اجازه داد ، سپس نگاهي مايوسانه به قد و قامت علي اكبر عليه السلام نمود و چشمانش را به زير افكند و گريه كرد . آنگاه گفت :
خدايا گواه باش جواني كه در صورت و سيرت ، ظاهر و باطن و گفتار ، شبيه ترين مردم به رسولت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بود و هر گاه مشتاق ديدار پيامبرت مي شديم به اين جوان نگاه مي كرديم ، براي جنگيدن با اين مردم رهسپار شد .
امام حسين عليه السلام صدا زد : « اي پسر سعد ، خدا ريشه رحم تو را قطع كند ؛ همان گونه كه تو رحم مرا قطع مي كني » .
{ پس از مدتي جنگ و خستگي و پناه بردن از تشنگي و سنگيني سلاح به امام ، و بشارت نوشيدن آب از دستان پيامبر (ص) ، دوباره به ميدان برگشت } .
... سرانجام منقذ بن مره عبدي ، آن حضرت را هدف تير قرار داد ، همين تير موجب افتادن علي اكبر عليه السلام بر زمين شد . صدا زد :
اي بابا ! آخرين سلامم بر تو باد . اينك اين جدم است كه سلام به تو مي رساند و به تو مي فرمايد : زودتر به سوي ما بيا . سپس صيحه اي بلند زد و جان سپرد .
امام حسين عليه السلام به بالين علي اكبرعليه السلام آمد ( ديد از دنيا رفته است ) به بالين او آمد و نشست و خم شد و گونه خود را بر گونه علي اكبرعليه السلام نهاد .
آن گاه فرمود : خدا بكشد آن مردمي كه تو را كشتند . چقدر آنها بر خدا و هتك حرمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم گستاخي نمودند . بعد از تو خاك بر سر دنيا .
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
روي مه پيكر او سير نديديم و برفت
گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود
بار بستيم و به گردش نرسيديم و برفت
صورت او به لطافت ، اثر صنع خداست
ما به رويش نظري سير نديديم و برفت ...
شنبه هفتم بهمن 1385
هفت روايت از مولاي آزادگان جهان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام :
۱ - كسي كه اندوه دل مومني را برطرف كند ، خدا اندوه و مشكلات دنيا و آخرتش را برطرف مي كند .
۳ - كسي كه مي خواهد عمر طولاني داشته باشد و روزي او زياد شود ، با خويشاوندان خود ارتباط داشته باشد .
۴ - پنج نعمت بزرگ در هر كس نباشد ، از زندگي ، فراوان بهره مند نمي شود : عقل ، دين ، ادب ، حيا و اخلاق خوش .
۵ - كسي كه برادر مسلمان خود را با كلمات مودت آميز احترام كند و غم او را بزدايد ، تا وقتي اين خصلت در او باقي است ، پيوسته در سايه رحمت خداوند است .
۶ - راستگويي ، عزت است و دروغگويي ، عجز و ناتواني .
۷ - عمل انسان بزرگوار، گفتارش را تاييد مي كند .
به امید عمل به وصایای آن امام بزرگوار ...
شنبه هفتم بهمن 1385
یک هدیه ( پوزش پذیری )
پيامبر اعظم (ص) فرمود :
بر حوض كوثر وارد نمي شود كسي كه از او عذرخواهي شود ولي او نپذيرد ؛ حال آن شخص ، بر حق باشد و يا باطل .
رشيد وطواط ( قرن ششم ) مي گويد :
اگر آيد ز دوستي گنهي
به گناهي نبايد آزردن
ور زبان را به عذر بگشايد
بايد آن عذر ، نيك بپذردن
زان كه نزديك بخردان بترست
عفو ناكردن از گنه كردن
شنبه هفتم بهمن 1385
همراه با کاروان عشق با روایت « شهید آوینی » از « فتح خون »
راوي اين حسين است ، سرسلسله تشنگان ، كه دشمن را سيراب مي كند ... اما هنوز ، گاه آن نرسيده است كه غزل تشنه كامي كربلاييان را بسراييم ...
حر بن يزيد نشان داده است كه دروغگو نيست . او در جواب امام كه خورجين آكنده از نامه هاي مردم كوفه را در برابر او ريخته بود ، مي گويد : « ما از زمره آنان نيستيم كه اين نامه ها را نوشته اند ! »
حررا در همه روايات مربوط به واقعه كربلا با صفاتي چون صداقت ، شجاعت ، ادب و حفظ حرمت اهل بيت و مخصوصا فاطمه زهرا عليهاالسلام ستوده اند ... و اصلا وقايع كربلا خود شاهدي است بر آنكه چراغ فطرت آزادگي و حق جويي هنوز در باطن حر ، محجوب تيرگي گناه نگشته است و به خاموشي نگراييده . اما هنوز جاي اين پرسش باقي است كه انساني اين چنين را با دستگاه حكومتي ارباب جور چه كار ؟ چگونه مي توان به منصبي كه حر در دارالاماره كوفه داشت راه يافت و باز آن چنان ماند كه حر مانده بود ؟ « آزادگي » كه با پذيرش ولايت ظالمان در يك جا جمع نمي شود !
...
راوي هر انساني را ليلة القدري هست كه در آن ناگزير از انتخاب مي شود و حر را نيز شب قدري اين چنين پيش آمد ... « عمر بن سعد » را نيز ... من و تو را هم پيش خواهد آمد . اگر باب يا ليتني كنت معكم هنوز گشوده است ، چرا آن باب ديگر باز نباشد كه : لعن الله امة سمعت بذلك فرضيت به ؟
پنجشنبه پنجم بهمن 1385
در بهشتی بودم ...
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ظهر غروب شد نیامدی
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
همراه با کاروان عشق با روایت « شهید آوینی » از « فتح خون »
روایت « ابی مخنف » از « دلهم » دختر « عمرو » است که همسر « زهیر » بود :
« من به زهیر گفتم : آیا فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را دعوت می کند و تو از رفتن امتناع می ورزی ؟ سبحان الله ! بهتر نیست که به خدمتش بروی سخنش را بشنوی و سپس بازگردی ؟
زهیر با ناخشنودی پذیرفت و رفت اما دیری نگذشت که با چهره ای درخشان بازگشت و فرمود تا خیمه اش را بکنند و راحله اش را نزدیک امام حسین علیه السلام برند . آن گاه مرا گفت که تو را طلاق می گویم از این پس آزادی و مرا حقی بر گردن تو نیست چرا که نمی خواهم تو نیز به سبب من گرفتار شوی . من عزم کرده ام که به حسین علیه السلام بپیوندم و با دشمنانش نبرد کنم و جان در راهش ببازم . سپس مهر مرا پرداخت و به یکی از عموزاده هایش واگذاشت تا مرا به خانواده ام برساند ... آن گاه به یارانش گفت : از شما هر که می خواهد مرا پیروی کند و اگر نه این آخرین دیدار ماست . بگذارید تا حدیثی را از سال ها پیش آن گاه که در سرزمین « بلنجر » از بلاد خزر نبرد می کردیم برای شما نقل کنم ... از سلمان فارسی که چون ما را از کثرت غنایمی که به چنگ آورده بودیم خشنود دید فرمود :
اگر امروز این چنین خشنود شده ای آن روز که سرور جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله را درک کنی و در رکاب او شمشیر زنی تا کجا خشنود خواهی شد ؟
یاران ! اکنون آن تقدیر محتومی که انتظار می کشیدم مرا دریافته است و باید شما را وداع گویم . »
و از آن پس زهیر بن قین بجلی به خیل عاشورائیان پیوست .
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
همراه با کاروان عشق با روایت « شهید آوینی » از « فتح خون »
قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند : کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ... این سخنی است که پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد .
... و تو ای آن که در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ؛ که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حصین لازمان و لامکان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان ، خود را به قافله سال شصت و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق ، به شهادت رسی ...
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
شعری ز بی وفایی ...
در نامه های بی جهاد نوشتند: زود آ ...
ما پیروان ثابت آل محمدیم
ما میثمیم برای تو
ما مثل قنبریم
از ظلمت شب معاویه ها خسته ایم ما
ما مومنان عترت و قرآن احمدیم
دردی کشان باده مستانه علی
با مجتبی به صدق
با تو به جنگ قاطبه های ستمگریم
***
اما همین که طبل فاجعه ها شد نواخته
کافر شدند
کافر شدند نامه قبلا نوشته را
همراه دیو بد صفت نفس ها شدند
اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ ـ آشنای سبزواری
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
یك هدیه ( راستگويي)
راستگويي ، پسنديده است و دروغگويي ، زشت است .
و نیز فرمود : ناجوانمردترين مردم كسي است كه دروغگو باشد. شخص دروغگو دروغ نمي گويد مگر به سبب پستي وحقارتي كه در درون خود احساس مي كند .
قول سعدی شیرین سخن هم این است :
گر راست سخن گويي و در بند بماني
به زانكه دروغت دهد از بند رهايي
ما هم با اشاره به خصلت انسانی و صفت پسندیده « راستگويي » ، توفیق خود و شما را برای شهامت هماره راستگو بودن از خدای توفیق بخش آرزومندیم .
سه شنبه سوم بهمن 1385
واقعه كربلا ؛ دستمايهاي غني براي هنر و ادبيات شيعي
محمدرضا سرشار
حماسه معمولاً از واقعيتهاي بزرگ تاريخي سرچشمه ميگيرند. دستهاي قابل توجه از اين واقعيتها، مربوط به دوران پيش از تاريخ، يعني زمانهايي است كه هنوز خط و نوشتن فراگير نبوده، و حوادث تاريخي، به صورت نقل شفاهي و سينه به سينه از نسلي به نسل بعد منتقل ميشده است. اما حماسه، ميتواند به حوادث ثبت شده در دورانهاي تاريخي نيز مربوط باشد.
اين حوادث، شامل جنگها، پهلوانيها و افتخارهاي مذهبي، قومي و ملي است. آن بخش از اين حوادث كه به پيش از تاريخ اختصاص دارد، طي دورانهاي مختلف و در نقل سينه به سينه و شفاهي خود، با عواطف و احساسات و تخيل بازگوكنندگان درآميخته، و شاخ و برگها بر آنها افزوده شده است. به همين سبب، غالباً صورتي افسانهاي و غيرطبيعي دارد.
به عبارت ديگر، هر ملت، قوم يا نژادي، با نسبت دادن و افزودن آرزوها و آمال خود به قهرمان حماسي محبوبش، او را عظيمتر، با شكوهتر، زيباتر، قويتر، داناتر، خردمند، شجاعتر، و فداكارتر از آنچه كه واقعاً بوده است جلوه داده، و به انسان آرماني مورد نظر خويش، نزديك كرده است.
در حماسه، كارهاي شگفت و فوق معمولي، توسط ابرانسانهايي نزديك به مراحل كمال صورت ميگيرد. در آن، ارزشهاي انساني و اخلاقي و معنوي تقديس {ميشود} ، و ضعفها و حقارتها و زشتيهاي اخلاقي تقبيح ميشود. غرابت فضا و محيط و بعد زمان وقوع نيز، از ديگر خصايص حماسهاند.
مجموعه اين عوامل، اين «نوع» ادبي باستاني را به قالبي دلنشين و جذاب و موثر براي مردمان همه زمانها تبديل كرده است. اما براي مردم قرن ما، كه مسائل حقير و پيشپا افتاده اما فرساينده، زندگي آنها را احاطه كرده، و به تعبيري زندگي فردي آنان، خالي از كارهاي بزرگ و قهرماني (حماسه) شده است، اين جذابيت، شايد بتوان گفت مضاعف است.
در واقع، نياز انسان به حماسه، هميشگي است، زيرا او، موجودي كمال جو و بلندپرواز است. اين نياز، زماني كه زندگي خود وي خالي از حماسه ميشود، به مراتب تشديد ميگردد.
اين گونه حماسهها، براي اهل ايمان، يادگاراني عزيز و مقدساند؛ كه با «ذكر» ادواري آنها، ضمن بازگويي تاريخ گذشتگان براي نسلهاي جديد و يادآوري آنها براي خود، ارزشهايي از دين را احيا ميكنند و فرهنگ خاص همراه با آن حماسه را، گسترش و رواج ميدهند.
باور به واقعي بودن و دورماندن از دستاندازي و تحريف حماسههاي مذهبي، خود، موجد يقين و اعتقادي راسخ به آنها در مخاطب ميشود؛ كه ميتواند درجه تأثير، و الهام و الگوگيري از آنها و قهرمانانشان را بسيار بالا ببرد . با اين باور است كه واقعه عظيم عاشورا، اين گونه در طول قرون و اعصار دوام آورده، حفظ شده و با مرور زمان نيز، بر رونق و رواج آن در ميان مردم افزوده شده است.
حقيقت اين است كه واقعه عاشورا، چنان شگفت، فوقالعاده بزرگ، باشكوه، حماسي و زيباست، كه به خلاف حماسههاي ملي و قومي و نژادي، اصلاً نيازي به افزودن شاخ و برگ به آن و در آميختنش با تخيل و آمال و آرزوهاي بازگوكنندگان، براي هرچه جذابتر شدن، نيست. به عكس، قهرمانان آن، در چنان ارتفاعي از معنويت، انسانيت و بزرگي ايستادهاند، كه بزرگترين و اصليترين اهتمام بازگوكننده، اگر همين باشد كه آنان و اعمالشان را، همان گونه كه بودهاند وصف كند، به وظيفه خود عمل كرده، و اجر خويش را برده است. با اين همه، عمده ذاكران، در همين كار نيز به شدت احساس عجز ، و آشكارا به اين ناتواني اعتراف كردهاند. اما، به مصداق ضربالمثل «آب دريا را اگر نتوان كشيد، هم به قدر تشنگي بايد چشيد» و به قصد قربت و نيت ثواب هم كه شده، قدم در اين راه نهاده و قلمي زدهاند.
اين جريان، به حدي فراگير و همگاني بوده، كه بيكمترين ترديد ميتوان گفت كه در طول تاريخ شيعه، هيچ حادثه و مراسم مذهبي، به اندازه واقعه عاشورا، ذهن و دل مردم را به خود مشغول نكرده است.
اما واقعه عاشورا، شهادت همگي مردان و جوانان، پيروان و نوجوانان – حتي يك پسر شيرخواره – و اسارت زنان و كودكان مربوط به طيف قهرمان است. در تاريخ ادبيات جهان، شايد هيچ حماسهاي را نتوان يافت كه پايان آن، تا بدين پايه تلخ و سوگآميز باشد. و حماسه، چون چنين «سوگ انجام» شد، تبديل به نوع باستاني ادبي ديگر است.
اگر در تراژدي، تقدير شوم گريزناپذير، موقعيتي تلخ و دشوار را بر قهرمانان تحميل ميكند، در اينجا، اين جبر، ناشي از شرايط تاريخي و اجتماعي حاكم بر سرزمينهاي اسلامي، و در مقابل، احساس تعهد ديني و انساني امام حسين (ع) و ياران اوست، كه چنين شرايط دشواري بر ايشان تحميل ميشود.
اما امام و ياران و خانوادهاش نيز، همانند قهرمانان تراژديهاي كهن، حتي در اين شرايط تلخ و دشوار، ذرهاي از آن اوج و رفعت معنوي خود فرود نميآيند و بينشان دادن كمترين ضعف، تا آخرين نفس، در برابر اين جبر ميايستند، و مغلوب و مقهور آن نميشوند. براي آنان آسان است كه خواسته به ظاهر ساده دشمن را بپذيرند، و به بهاي مرگ روح، زندگاني تن را حفظ كنند. اما هيهات كه آنان چنين ذلتي را بپذيرند! پس، جسم را فداي عزت و آزادگي روح ميكنند. اينجاست كه آن عمل شگرف، كه لازمه و اساس تراژدي است، صورت ميپذيرد؛ و به واقع، اراده آزاد انسان، با انتخاب شايسته خود، سبب رستگاري او ميشود.
با اين رو، واقعه عاشورا، اينها همه را دارد، ولي همه، اينها نيست. بلكه داراي يك سلسله ويژگيهاي اضافي خاص خود نيز هست. پس، در بيان نمايشي نيز، قالب ابداعي ويژه خود را ميطلبد ؛ بنابراين «تعزيه» پديد ميآيد؛ كه از هر جهت، بديع، خاص و بيبديل است. اما مدتها بايد بگذرد و مقدماتي بايد طي شود تا اين هنر برجسته، مركب شيعي، شكل كامل و نهايي خود را بيابد:
رايجترين قالب ادبي زمانه وقوع حادثه عاشورا در بلاد عربنشين، شعر است . پس، ادبيات، نخست از طريق قالب شعر، از اين واقعه تأثير ميگيرد و آن را در خود بازتاب ميدهد و در حافظه تاريخ، ماندگار ميسازد. اين اشعار، متضمن بيان واقعه عاشورا و زبان حال شهيدان و اسيران اين عرصه است، هنگامي كه از سر سوز دل و سويداي جان، توسط مويه گران خوش صدا خوانده ميشود، مبدل به «نوحه» ميگردد؛ كه از نخستين هنرهاي نمايشي اسلامي، خاصه شيعي است. از اينجاست كه مداحان و مرثيهگران اهل بيت، در كنار واعظان روايتگر واقعه عاشورا پا به عرصه وجود ميگذارند، و مداحي، به عنوان يك هنر ناب شيعي شكل ميگيرد.
البته، تعزيه، مجموعهاي از نمايشهاي مذهبي است كه مبتني بر مصيبتهايي است كه بر خاندان پيامبر اسلام {ص} و بعضاً حتي ديگر پيامبران الهي وارد شده است. اما مهمترين و مشهورترين نوع آن، مربوط به رويداد عاشورا (61 هـ) است.
هنر مركب تعزيه را آميزهاي از نوحهخواني، روضهخواني، شبيهسازي و داستانها و روايتهاي مذهبي شكل ميدهد. در عين حال كه از بسياري عناصر داستاني مورد توجه مردم، بهره ميگيرد (1)
پينوشت:
1. در تاريخهاي موجود، راجع به تعزيه آمده است: تعزيه در واقع از زمان آلبويه (نيمه اول قرن 4) شكل گرفت. احمدبن بويه، در سال 1320، به حكومت رسيد. در 1334 بغداد را گرفت، و خليفه المستكفي را تحت سلطه خود درآورد، و خليفه، او را «معزالدوله» لقب داد.
معزالدوله كه شيعه بود از محرم همان سال دستور داد تمام بازارهاي بغداد را ببندند و همه جا را سياه بپوشند و به عزاداري سيدالشهدا بپردازند . بعد، تا پايان حكومت آلبويه يا ديالمه (320 تا 448 هـ) – كه در ايران جنوبي و عراق حكومت ميكردند – همه ساله، شيعيان در دهه اول محرم، در تمام شهرها عزاداري ميكردند.
در دولت سلجوقيان (449 تا 700 هـ . ق) سوگواري براي خاندان رسول اكرم عمومي شد؛ و طي چندين سده، مرحله به مرحله، شكل نمايشي تعزيه يا شبيهخواني را به خود گرفت.
منبع : سايت لوح ( louh . com )
دوشنبه دوم بهمن 1385
یک هدیه ( ادب دوستی )
« دوست می گوید خطایت را می گویم اما دشمن می گوید به کام دلم که شد می گویمت » . بنابراین فرق است بین این دو نوع گفتن . که اولی آیینه ای و به موقع است و دومی لاشخورصفتانه و کفتارمنشانه . اولی راهگشاست و دومی منفور . اولی را باید انسان عاقل با آغوش باز بپذیرد و دومی وقتی کار از کار گذشته می آید و در بهترین حالت ممکن نوشداروی پس از مرگ سهراب است و ده ها تفاوت دیگر ... ( نظر صائب شما چیست ؟ )
و اما پیغامبر اعظم (ص) فرمود :
دوشنبه دوم بهمن 1385
یک هدیه ( بخشش )
همدیگر را ببخشید تا کینه هایتان از میان برخیزد .
شاعر هم می گوید :
صورت نبست در دل ما کینه کسی
آیینه هر چه دید فراموش می کند 
