تبليغاتX
مسافر

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

هنر براي هنر و هنر براي مسئوليت

هنر براي هنر ، آن چيزي است كه هنرمند براي دل خودش مي آفريند ؛ براي اينكه زيبايي شناختي هاي احساسات و ذوق و سليقه و احوال درون خود را ظاهر كند ولي هنر براي مسئوليت ، آفرينش هنري هنرمند براي بيان دغدغه هاي متعالي اي است كه دارد يا به عبارتي ، آن چيزي است كه احساس مي كند مي تواند ديگران را به سمت كمال و بلوغ ، راهنمايي كند .
                                                                                   پنجشنبه 25/8/85
نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 15:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

صفاي فطري تمامي ما

هنوز هم نگاهي داشته و دارم به صفا ، زلاليت و سكوتي شيرين كه از آن ، پاكي و حكمت مي بارد . هنوز هم انديشيدن به نوازش نوري زيبا و درخشنده بر چهره اي تنها در كنار حوضي در شبستان مسجدي آرامش خيز ، مي تواند تا اندازه اي آرامم كند ؛ آرامشي كه از سكوت و روحانيت برخاسته است . آرامشي كه از فرشتگي و پرواز عارفانه و عاشقانه روح تمامي انسان ها برمي خيزد . آنجا ، جايي است كه گويي زمان ايستاده است . فقط تويي و خدا ...

                                                                                     اواسط زمستان ۸۵

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 13:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

گاه خدا ديگراني را اسباب هدايت ما قرار مي دهد


استادي براي ما مي گفت و البته پيش از او "فطرت" پاك و پيراسته تمامي ما ابناي بشر هم گفته بود اين را كه " گاه خدا ديگراني را اسباب هدايت ما قرار مي دهد" . حكايت ما در چنين مواقعي ، پنداري كه حكايت " به در مي گويد تا ديوار بشنود " شده است . البته ناگفته پيداست كه دركي والا نياز است تا مطلب را بگيريم . اصلا اينكه بفهميم فلان ماجرا ، براي هدايت يا تنبه ما روي داده است ، خودش فهم و شعوري عميق را مي طلبد . به قول استاد ، ما بايد مراقب باشيم تا اين جرقه هاي هدايت بخش را در وجودمان ، روشن نگاه داريم .

                                                                                       پنجشنبه 25/8/85

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 16:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385

به نام خداوند يقين بخش

من ترديد بن ترديدم ؛ تا وقتي دل به تو نسپرده ام . تويي كه خدايي هستي . ايمان به راهي كه تو رفتي داروي شفابخشي است كه اكسير يقيني وجود عاجز من خواهد بود . بارپروردگارا ! تا كي چنين نا انساني و بي يقين به تو زيستن . تا كي زجر ترديد كشيدن . تا كي دنبال خرمگس هوس هاي آلايشناك رفتن . تا كي با بدي و آوارگي زيستن ؛ آوارگي ؛ يعني زير سايه سامان و آسايش خداوندي نبودن ...

                                                                                                             11 / 11/ 85

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 11:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385

قصه یک مرد باخدا ..

 كربلايي محمد تقي مردي باحال بود . خادم يا به عبارتي حاجب حرم مطهر سيدالشهدا عليه السلام بود كه با حاجيه مريم از اهالي خرمشهر- كه زمان جنگ ، به سبزوار مهاجرت كرده بودند - آشنا شد و چندي بعد ازدواج كردند . اين مرد باصفا ، با آنكه حرم آقا امام حسين را ترك گفته بود ولي دل با او داشت . در سبزوار ، چند سالي خادم مسجد «افتخاري» ( منسوب به افتخار العلماء ) بود . من كوچك بودم و دقيقا نمي دانيم چگونه پدر خونگرمم با او و خانواده اش آشنا شده بود . كربلايي محمد تقي ، مردي عجيب بود . او براي اينكه به جز بازكردن و بستن و رفت و روب مسجد ، بقيه ساعات روز را از بيكاري كلافه نباشد ، مقداري سيب زميني و پياز از «ميدان بار» مي خريد و روبه روي مسجد بساط مي كرد اما همسرش حاجيه مريم ، پيش مادرم گلايه مي كرد كه كربلايي هر چه را به مردم مي فروشد ، برايشان مقدار قابل توجهي بيشتر وزن مي كند و نتيجه آنكه نه تنها سودي نمي كند بلكه همان پولي را هم كه برای خرید از میدان بار خرج كرده ، به دست نمي آورد .
يك روز صبح زود که تقدیر این سان رقم خورده بود ، يكه دخترش مرضيه ، با گريه و زاری به خانه ما آمد و مادرم را كه همچون مادرش عزیز می داشت و خانواده مان را یگانه آشنا و حامی در بین دیگر همسایگان می دانست ، با گریه و زاری خبردار کرد که پدر مهربانش وفات یافته است .

خدایش رحمت کند و فرزندانش را بر طریق راست و رستگاری نصیب پدر ثابت قدم بدارد !

                                                                                            بهمن ماه 1385

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 19:14 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385

از میان ورق پاره ها !

در ميان يادداشت هاي گذشته ام به خاطره اي شيرين و آموزنده برخوردم :

 پدرم مشغول خراب كردن ديوار « پانسيون » بود تا فضاي لازمي براي ساخت سرويس بهداشتي منزل فراهم شود . براي اين كار مجبور بوديم كاشي هاي سرسخت را با تيشه و كلنگ تيز و سنگين بشكنيم . در پايان كار ، پدر گرامي ام گفت كه اين خطا و خراب كاري ها براي شما هم تجربه مي شود . اما يادت باشد اگر خانه خواستي ، آبادش را بخر كه ساخت خانه ، از عمرت مي كاهد و رنج آور است ولي زمين كشاورزي را گفته اند كه خراب بخر و خودت براي آباداني اش نهال بکار .

                                                                                  شنبه 4 / 5 /1385

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 19:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385

« به روي باز مي آيند ؛ نه به در باز! »

 ياد ايامي به خير باد كه ميهماني رفتن و گشايش در براي ميهمانان ، بيشتر از امروزها قريب به ذهن بود . البته در همان زمان ها هم اين مثل زيبا و حكيمانه كاربرد داشت كه : « به روي باز مي آيند ؛ نه به در باز! » به روي گشاده و تبسم شيرين ميزبان بود و هست كه ميهمان ، جرات مي كند قدمي براي بازديد و ميهماني بردارد ؛ يعني نمي توان پذيراي شخصي شد ولي روي خود را عبوس كرد . اين ، تبسم و گشاده رويي ميزبان است كه درميهمان اشتياق ديدار را به وجود مي آورد . بنابراين اگر كسي با چهره درهم و عبوس با ميهمان خود برخورد كرد ، توقع نداشته باشد كه ميهمانش همراه با مسرت و شادماني ، مجلسش را ترك گويد .

                                 بهمن ماه 85

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 19:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385

  يكي از آن نعمت ها !

يكي از نعمت هاي بزرگي كه كمتر به چشم و ذكر من و شما مي آيد ، همين فراموشي است . تفصيلا عرض مي كنم : فراموشي خاطرات تلخ يا پيشامدهاي ناگواري كه براي همه ما آدميزادها رخ مي دهد ، چيزي نيست كه همواره در ذهنمان باقي بماند . فكرش را كرده ايد كه اگر قرار بود اين گونه ناگواري ها همواره در ذهن تداعي شوند و به دنبال خود نوميدي و افسردگي و در نتيجه بدقلقي و بدخلقي بياورند ، سر از كجاها كه درنمي آورديم ؟ ! مطمئنا كسالت و سرخوردگي اي گريبانمان را مي گرفت كه مجال نفس كشيدن آسوده را هم از ما مي گرفت . بي گمان عذاب هاي روحي كه نصيب كسي شده اند ، فرصت انديشيدن هاي سازنده بعدي را هم از او مي گيرند كه بزرگان گفته اند دل كه كار نكند ، دست هم به كار نمي رود  و خلاصه او را به سمتي خطرناك سوق مي دهند . بي خود هم نيست كه بزرگترين گناهان كبيره در شريعت اسلام ، همين نوميدي از رحمت خدا ذكر شده است و هيچ موجودي جز شيطان نيست كه از رحمت آفريدگار بخشاينده نوميد و محروم شده است . بنابراين كساني كه با شيطان ، پيمان نوميدي از رحمت آفريدگار بسته اند ، خود ، شيطاني اند . بله ! انسان ها اگر سهو و خطايي ، اشتباهي يا گناهي مي كنند ، پيوسته سر از دريچه نشاط بخش و تطهيربخش « توبه » كه نوري زيباست درمي آورند و همچون موجودي تازه متولدشده ، زير سايه عنايت آفريدگار بخشاينده ، زيستي روشن و اميدآفرين را در پيش مي گيرند .

ما كه اين سان بوده و هستيم و آفريدگار بخشاينده را بي نهايت سپاسگزاريم . 

 

12بهمن ماه 1385

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 9:30 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم بهمن 1385

زیر سایه رحمت آفریدگار مهربان

زندگی  ترکیب شادی با غم است

گر چه می گویند شادی بهتر است ...

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 8:52 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

« رودي در آستانه دريا » مجيد نظافت ( تقدیم به پیشوای تائبان )

آنك

مردي در آستانه ترديد

ايستاد

و انتخاب آخر خود را

لختي درنگ كرد

وقتي دوباره باز به راه افتاد

هر گام او

هزار شهادت بود

آمد

آمد

آمد

با ريسمان عاطفه در گردن

تا خيمه گاه وحي

رودي در آستانه دريا

درنگ كرد اجازت را،

از پيش از اين خود تبري كرد

پناه يافت

 و برگشت

ميدان تفته منتظرش بود

خداي را

« حر »

نامي سزاي صاحب خود بود

 

 

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 12:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

از « خط خون » سيد علي موسوي گرمارودي

درختان را دوست دارم

كه به احترام تو قيام كرده اند

و آب را

 كه مهر مادر توست

خون تو شرف را سرخگون كرده است

شفق ، آينه دار نجابتت

و فلق

محرابي كه تو در آن نماز صبح شهادت گزارده اي

...

شمشيري كه بر گلوي تو آمد

هر چيز و همه چيز را در كائنات

به دو پاره كرد :

هر چه در سوي تو ، حسيني شد

و ديگر سو ، يزيدي

اينك ماييم و سنگ ها

ماييم و آب ها

درختان ، كوهساران ، جويباران ، بيشه زاران

كه برخي يزيدي

و گرنه حسيني اند

خوني كه از گلوي تو تراويد

همه چيز و هر چيز را در كائنات

به دو پاره كرد !

در رنگ !

اينك هر چيز: يا سرخ است

يا حسيني نيست !

 

...

 

  

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 12:18 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

سلامِ گرمِ خدا!

اميد مهدي نژاد

برای آن که نبینم برهنه وار تن ات را
به اشک و آه ببافم مگر به تن کفن ات را

کدام جراتِ گستاخ بر تو تیغ کشید؟!...
بریده باد دو دستش که برده پیرهن ات را

بگو که با چه توانی به راهِ خود برود باد؟!
که روی بادیه دیده ست تکٌه های تن ات را!!

شنیده اند مریدان و دیده اند شهیدان
ز سدٌِ آب گذشتن ، به خطٌِ خون زدن ات را

سلامِ گرمِ خدا بر تو ای گلوی بریده!
که روی نیزه سرودی ادامه ی سخن ات را

تو روحِ زنده ی حقٌی ، اگرچه با تنِ بی سر
به دستِ خاک سپرده ست آسمان بدن ات را...

منبع : سايت ادبي لوح 

Louh.com

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 13:46 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

رخت عزا به تن کنیم رخت عزا به تن کنیم شور شروع می شود درد شروع می شود ...

 

          ***

درختان را دوست دارم

که به احترام تو قیام کرده اند

و آب را

که مهر مادر توست

خون تو شرف را سرخگون کرده است

شفق  آینه دار نجابتت

و فلق

محرابی که تو در آن نماز صبح شهادت گزارده ای

سید علی موسوی گرمارودی

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 11:51 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

یک هدیه ( در ضرورت عمل به علم )

پیامبر ختمی مرتبت صلوات الله علیه و آله  در این مورد فرمود :

 هر كس به آنچه مي داند عمل كند ، خدا علم آنچه را نمي داند بهره اش مي سازد .

علم ، تو را راهنمايي مي كند ولي عمل است كه تو را به هدف مي رساند .

 

مجد خوافي به شيريني ، اين ضرورت را بيان مي كند :

بسياري علم ، فايده نيست

هر گاه كه در عمل نياري

چون برنكشي به روي دشمن

انگار ... هزار تيغ داري

 

عبدالرحمن جامي هم ، ضمن تقسيم علوم به ناگزير و گزير ( ضروري و غيرضروري ) مي گويد :

علمي كه ناگزير تو باشد بدان گراي

وآن را كزان گزير بود ، جست و جو مكن

و آن دم كه حاصل تو شود علم ناگزير

غير از عمل به موجب آن آرزو مكن

 

... و از خدا می خواهیم ما را بر این طریق ، ثابت قدم بدارد که اگر جز این باشد  ، مشمول کلام سعدی شیراز می شویم که گفت :

حکیمی را گفتند عالم بی عمل به که ماند ؟گفت : به زنبور بی عسل { قریب به مضمون } .

 

 

 

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 11:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

یک هدیه ( در مذمت حسد ( رشك ) )

پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود :

همانا حسد ، روح را زنداني مي كند .

 

مجد خوافي ( قرون هفت و هشت هجري ) هم مي گويد :

هزار منت و خواري و رنج و دشواري

كنم تحمل و رشك اختيار نكنم

من آدمم و رشك است آتش سوزان

ميان آتش سوزان ، قرار مي نكنم

از اشعار هم اوست :

حسد ، ديوانگي و خشم مستي است

خرد با اين صفت بيگانه باشد

نباشد حاسد و بدخشم ، الا

كسي كاو مست يا بيگانه باشد

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 11:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

 غم نامه كربلا ( ترجمه اللهوف علي قتلي الطفوف )

 تاليف سيد بن طاووس ، ترجمه مرحوم محمد محمدي  اشتهاردي

 ياران امام حسين عليه السلام ، همه به شهادت رسيدند و جز خاندانش كسي باقي نماند ، در اين هنگام علي اكبر عليه السلام براي رفتن به ميدان آماده شد ، او داراي زيباترين چهره و نيكوترين سيرت بود ، از پدرش اجازه رفتن به ميدان طلبيد ، امام عليه السلام به او اجازه داد ، سپس نگاهي مايوسانه به قد و قامت علي اكبر عليه السلام نمود و چشمانش را به زير افكند و گريه كرد . آنگاه گفت :

خدايا گواه باش جواني كه در صورت و سيرت ، ظاهر و باطن و گفتار ، شبيه ترين مردم به رسولت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بود و هر گاه مشتاق ديدار پيامبرت مي شديم به اين جوان نگاه مي كرديم ، براي جنگيدن با اين مردم رهسپار شد .

امام حسين عليه السلام صدا زد : « اي پسر سعد ، خدا ريشه رحم تو را قطع كند ؛ همان گونه كه تو رحم مرا قطع مي كني » .

{ پس از مدتي جنگ و خستگي و پناه بردن از تشنگي و سنگيني سلاح به امام ، و بشارت نوشيدن آب از دستان پيامبر (ص) ، دوباره به ميدان برگشت } .

... سرانجام منقذ بن مره عبدي ، آن حضرت را هدف تير قرار داد ، همين تير موجب افتادن علي اكبر عليه السلام بر زمين شد . صدا زد :

اي بابا ! آخرين سلامم بر تو باد . اينك اين جدم است كه سلام به تو مي رساند و به تو مي فرمايد : زودتر به سوي ما بيا . سپس صيحه اي بلند زد و جان سپرد .

امام حسين عليه السلام به بالين علي اكبرعليه السلام آمد ( ديد از دنيا رفته است ) به بالين او آمد و نشست و خم شد و گونه خود را بر گونه علي اكبرعليه السلام نهاد .

آن گاه فرمود : خدا بكشد آن مردمي كه تو را كشتند . چقدر آنها بر خدا و هتك حرمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم گستاخي نمودند . بعد از تو خاك بر سر دنيا .

 

شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت

روي مه پيكر او سير نديديم و برفت

گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود

بار بستيم و به گردش نرسيديم و برفت

صورت او به لطافت ، اثر صنع خداست

ما به رويش نظري سير نديديم و برفت  ...

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 11:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم بهمن 1385

 

هفت روايت از مولاي آزادگان جهان  حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام  :

 

 ۱ - كسي كه اندوه دل مومني را برطرف كند ، خدا اندوه و مشكلات دنيا و آخرتش را برطرف مي كند .

 ۲ -   كسي كه با مردم خوش رفتار باشد ، خدا نسبت به او خوش رفتار است و خدا نيكوكاران را دوست دارد .

۳ - كسي كه مي خواهد عمر طولاني داشته باشد و روزي او زياد شود ، با خويشاوندان خود ارتباط داشته باشد .

۴ - پنج نعمت بزرگ در هر كس نباشد ، از زندگي ، فراوان بهره مند نمي شود : عقل ، دين ، ادب ، حيا و اخلاق خوش .

۵ - كسي كه برادر مسلمان خود را با كلمات مودت آميز احترام كند و غم او را بزدايد ، تا وقتي اين خصلت در او باقي است ، پيوسته در سايه رحمت خداوند است .

۶ - راستگويي ، عزت است و دروغگويي ، عجز و ناتواني .

۷ - عمل انسان بزرگوار، گفتارش را تاييد مي كند .

 

 به  امید عمل به وصایای آن امام  بزرگوار ...

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 13:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم بهمن 1385

یک هدیه ( پوزش پذیری )

پيامبر اعظم (ص) فرمود :

بر حوض كوثر وارد نمي شود كسي كه از او عذرخواهي شود ولي او نپذيرد ؛ حال آن شخص ، بر حق باشد و يا باطل .

رشيد وطواط ( قرن ششم ) مي گويد :

اگر آيد ز دوستي گنهي

به گناهي نبايد آزردن

ور زبان را به عذر بگشايد

بايد آن عذر ، نيك بپذردن

زان كه نزديك بخردان بترست

عفو ناكردن از گنه كردن

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 11:30 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم بهمن 1385

همراه با کاروان عشق با روایت « شهید آوینی » از « فتح خون »

راويتي از « حر » ؛ حري كه هر يك از ما مي توانيم همچون او باشيم

 

 

راوي   اين حسين است ، سرسلسله تشنگان ، كه دشمن را سيراب مي كند ... اما هنوز ، گاه آن نرسيده است كه غزل تشنه كامي كربلاييان را بسراييم ...

حر بن يزيد نشان داده است كه دروغگو نيست . او در جواب امام كه خورجين آكنده از نامه هاي مردم كوفه را در برابر او ريخته بود ، مي گويد : « ما از زمره آنان نيستيم كه اين نامه ها را نوشته اند  ! »

حررا در همه روايات مربوط به واقعه كربلا با صفاتي چون صداقت ، شجاعت ، ادب و حفظ حرمت اهل بيت و مخصوصا فاطمه زهرا عليهاالسلام ستوده اند ... و اصلا وقايع كربلا خود شاهدي است بر آنكه چراغ فطرت آزادگي و حق جويي هنوز در باطن حر ، محجوب تيرگي گناه نگشته است و به خاموشي نگراييده . اما هنوز جاي اين پرسش باقي است كه انساني اين چنين را با دستگاه حكومتي ارباب جور چه كار ؟ چگونه مي توان به منصبي كه حر در دارالاماره كوفه داشت راه يافت و باز آن چنان ماند كه حر مانده بود ؟ « آزادگي » كه با پذيرش ولايت ظالمان در  يك جا جمع نمي شود !

 ...

راوي    هر انساني را ليلة القدري هست كه در آن ناگزير از انتخاب مي شود و حر را نيز شب قدري اين چنين پيش آمد ... « عمر بن سعد » را نيز ... من و تو را هم پيش خواهد آمد . اگر باب يا ليتني كنت معكم هنوز گشوده است ، چرا آن باب ديگر باز نباشد كه : لعن الله امة سمعت بذلك فرضيت به ؟

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 10:57 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم بهمن 1385

در بهشتی بودم ...

یا صاحب الزمان

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح ظهر غروب شد نیامدی

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 20:5 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم بهمن 1385

همراه با کاروان عشق با روایت « شهید آوینی » از « فتح خون »

ماجرای پیوستن زهیر بن قین به اصحاب عاشورایی سید شهیدان

روایت « ابی مخنف » از « دلهم » دختر « عمرو » است که همسر « زهیر » بود :

« من به زهیر گفتم : آیا فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را دعوت می کند و تو از رفتن امتناع می ورزی ؟ سبحان الله ! بهتر نیست که به خدمتش بروی  سخنش را بشنوی و سپس بازگردی ؟

زهیر با ناخشنودی پذیرفت و رفت اما دیری نگذشت که با چهره ای درخشان بازگشت و فرمود تا خیمه اش را بکنند و راحله اش را نزدیک امام حسین علیه السلام برند . آن گاه مرا گفت که تو را طلاق می گویم  از این پس آزادی و مرا حقی بر گردن تو نیست  چرا که نمی خواهم تو نیز به سبب من گرفتار شوی . من عزم کرده ام که به حسین علیه السلام بپیوندم و با دشمنانش نبرد کنم و جان در راهش ببازم . سپس مهر مرا پرداخت و به یکی از عموزاده هایش واگذاشت تا مرا به خانواده ام برساند ... آن گاه به یارانش گفت : از شما هر که می خواهد مرا پیروی کند و اگر نه این آخرین دیدار ماست . بگذارید تا حدیثی را از سال ها پیش آن گاه که در سرزمین « بلنجر » از بلاد خزر نبرد می کردیم برای شما نقل کنم ... از سلمان فارسی که چون ما را از کثرت غنایمی که به چنگ آورده بودیم خشنود دید فرمود :

اگر امروز این چنین خشنود شده ای آن روز که سرور جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله را درک کنی و در رکاب او شمشیر زنی  تا کجا خشنود خواهی شد ؟

یاران ! اکنون آن تقدیر محتومی که انتظار می کشیدم مرا دریافته است و باید شما را وداع گویم . »

و از آن پس زهیر بن قین بجلی  به خیل عاشورائیان پیوست .

 

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 19:39 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم بهمن 1385

همراه با کاروان عشق با روایت « شهید آوینی » از « فتح خون »

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند : کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ... این سخنی است که پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت  او امیدوار می سازد .

... و تو ای آن که در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ؛ که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حصین لازمان و لامکان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان ، خود را به قافله سال شصت و یکم هجری  برسانی و در رکاب امام عشق  ، به شهادت رسی ...

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 19:15 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم بهمن 1385

شعری ز بی وفایی ...

نامه های بی جهاد

در نامه های بی جهاد نوشتند: زود  آ ...

ما پیروان ثابت آل محمدیم

ما میثمیم برای تو

ما مثل قنبریم

از ظلمت شب معاویه ها خسته ایم ما

ما مومنان عترت و قرآن احمدیم

دردی کشان باده مستانه علی

با مجتبی به صدق

با تو به جنگ قاطبه های ستمگریم

               ***

اما همین که طبل فاجعه ها شد نواخته

کافر شدند

کافر شدند نامه قبلا نوشته را

همراه دیو بد صفت نفس ها شدند

                    اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ ـ آشنای سبزواری

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 17:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم بهمن 1385

یك هدیه ( راستگويي)

پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله و سلم  در این باره فرمود : 
راستگويي ، پسنديده است و دروغگويي ، زشت است .

و   نیز فرمود : ناجوانمردترين مردم كسي است كه دروغگو باشد. شخص دروغگو دروغ نمي گويد مگر به سبب پستي وحقارتي كه در درون خود احساس مي كند .

 قول سعدی شیرین سخن  هم این است  : 

گر راست سخن گويي و در بند بماني
به زانكه دروغت دهد از بند رهايي

ما هم با اشاره به خصلت انسانی و صفت پسندیده « راستگويي »  ، توفیق خود و شما را برای شهامت هماره راستگو بودن از خدای توفیق بخش آرزومندیم .

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 10:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم بهمن 1385

واقعه كربلا ؛ دستمايه‌اي غني براي هنر و ادبيات شيعي

محمدرضا سرشار

حماسه معمولاً از واقعيت‌هاي بزرگ تاريخي سرچشمه مي‌گيرند. دسته‌اي قابل توجه از اين واقعيت‌ها، مربوط به دوران پيش از تاريخ، يعني زمان‌هايي است كه هنوز خط و نوشتن فراگير نبوده، و حوادث تاريخي، به صورت نقل شفاهي و سينه به سينه از نسلي به نسل بعد منتقل مي‌شده است. اما حماسه، مي‌تواند به حوادث ثبت شده در دوران‌هاي تاريخي نيز مربوط باشد.
اين حوادث، شامل جنگ‌ها، پهلواني‌ها و افتخارهاي مذهبي، قومي و ملي است. آن بخش از اين حوادث كه به پيش از تاريخ اختصاص دارد، طي دوران‌هاي مختلف و در نقل سينه به سينه و شفاهي خود، با عواطف و احساسات و تخيل بازگوكنندگان درآميخته، و شاخ و برگ‌ها بر آنها افزوده شده است. به همين سبب، غالباً صورتي افسانه‌اي و غيرطبيعي دارد.
به عبارت ديگر، هر ملت، قوم يا نژادي، با نسبت دادن و افزودن آرزوها و آمال خود به قهرمان حماسي محبوبش، او را عظيم‌تر،‌ با شكوه‌تر، زيباتر، قوي‌تر، داناتر، خردمند، شجاع‌تر، و فداكارتر از آنچه كه واقعاً‌ بوده است جلوه داده، و به انسان آرماني مورد نظر خويش،‌ نزديك كرده است.
در حماسه، كارهاي شگفت و فوق معمولي، توسط ابرانسان‌هايي نزديك به مراحل كمال صورت مي‌گيرد. در آن، ارزش‌هاي انساني و اخلاقي و معنوي تقديس {مي‌شود} ، و ضعف‌ها و حقارت‌ها و زشتي‌هاي اخلاقي تقبيح مي‌شود. غرابت فضا و محيط و بعد زمان وقوع نيز، از ديگر خصايص حماسه‌اند.
مجموعه اين عوامل، اين «نوع» ادبي باستاني را به قالبي دلنشين و جذاب و موثر براي مردمان همه زمان‌ها تبديل كرده است. اما براي مردم قرن ما، كه مسائل حقير و پيش‌پا افتاده اما فرساينده، زندگي آنها را احاطه كرده، و به تعبيري زندگي فردي آنان، خالي از كارهاي بزرگ و قهرماني (حماسه) شده است، اين جذابيت، شايد بتوان گفت مضاعف است.
در واقع، نياز انسان به حماسه، هميشگي است، زيرا او، موجودي كمال جو و بلندپرواز است. اين نياز، زماني كه زندگي خود وي خالي از حماسه مي‌شود، به مراتب تشديد مي‌گردد.


اما جذابيت حماسه‌هاي مذهبي و تأثيرگذاري آنها، در ارتباط با اهل تدين، به مراتب بالاتر از حماسه‌هاي ملي و قومي و نژادي است. خاصه اگر اين حماسه‌ها، همچون حماسه عاشورا، در طول تاريخ، با نوعي مراقبت هميشگي و موشكافانه، حتي در جزئيات نيز از تحريف و دست‌خوردگي محافظت شده باشد؛ و يادآوري پيوسته آن، خود از جمله عبادات بزرگ و باعث خودسازي و الهام‌گيري پيروان آن مذهب، تلقي شده باشد.



اين گونه حماسه‌ها، براي اهل ايمان، يادگاراني عزيز و مقدس‌اند؛ كه با «ذكر» ادواري آنها، ضمن بازگويي تاريخ گذشتگان براي نسل‌هاي جديد و يادآوري آنها براي خود، ارزش‌هايي از دين را احيا مي‌كنند و فرهنگ خاص همراه با آن حماسه را، گسترش و رواج مي‌دهند.
باور به واقعي بودن و دورماندن از دست‌اندازي و تحريف حماسه‌هاي مذهبي، خود، موجد يقين و اعتقادي راسخ به آنها در مخاطب مي‌شود؛ كه مي‌تواند درجه تأثير، و الهام و الگوگيري از آنها و قهرمانانشان را بسيار بالا ببرد . با اين باور است كه واقعه عظيم عاشورا، اين گونه در طول قرون و اعصار دوام آورده، حفظ شده و با مرور زمان نيز، بر رونق و رواج آن در ميان مردم افزوده شده است.
حقيقت اين است كه واقعه عاشورا، چنان شگفت، فوق‌العاده بزرگ، باشكوه، حماسي و زيباست، كه به خلاف حماسه‌هاي ملي و قومي و نژادي، اصلاً نيازي به افزودن شاخ و برگ به آن و در آميختنش با تخيل و آمال و آرزوهاي بازگوكنندگان، براي هرچه جذاب‌تر شدن، نيست. به عكس، قهرمانان آن، در چنان ارتفاعي از معنويت، انسانيت و بزرگي ايستاده‌اند، كه بزرگترين و اصلي‌ترين اهتمام بازگوكننده، اگر همين باشد كه آنان و اعمالشان را، همان گونه كه بوده‌اند وصف كند، به وظيفه خود عمل كرده، و اجر خويش را برده است. با اين همه، عمده ذاكران، در همين كار نيز به شدت احساس عجز ، و آشكارا به اين ناتواني اعتراف كرده‌اند. اما، به مصداق ضرب‌المثل «آب دريا را اگر نتوان كشيد، هم به قدر تشنگي بايد چشيد» و به قصد قربت و نيت ثواب هم كه شده، قدم در اين راه نهاده و قلمي زده‌اند.

 


 

اين جريان، به حدي فراگير و همگاني بوده، كه بي‌كم‌ترين ترديد مي‌توان گفت كه در طول تاريخ شيعه، هيچ حادثه و مراسم مذهبي، به اندازه واقعه عاشورا، ذهن و دل مردم را به خود مشغول نكرده است.
اما واقعه عاشورا، شهادت همگي مردان و جوانان، پيروان و نوجوانان – حتي يك پسر شيرخواره – و اسارت زنان و كودكان مربوط به طيف قهرمان است. در تاريخ ادبيات جهان، شايد هيچ حماسه‌اي را نتوان يافت كه پايان آن، تا بدين پايه تلخ و سوگ‌آميز باشد. و حماسه، چون چنين «سوگ انجام» شد، تبديل به نوع باستاني ادبي ديگر است.
اگر در تراژدي، تقدير شوم گريزناپذير، موقعيتي تلخ و دشوار را بر قهرمانان تحميل مي‌كند، در اينجا، اين جبر، ناشي از شرايط تاريخي و اجتماعي حاكم بر سرزمين‌هاي اسلامي، و در مقابل، احساس تعهد ديني و انساني امام حسين (ع) و ياران اوست، كه چنين شرايط دشواري بر ايشان تحميل مي‌شود.
اما امام و ياران و خانواده‌اش نيز، همانند قهرمانان تراژدي‌هاي كهن، حتي در اين شرايط تلخ و دشوار،‌ ذره‌اي از آن اوج و رفعت معنوي خود فرود نمي‌آيند و بي‌نشان دادن كم‌ترين ضعف، تا آخرين نفس، در برابر اين جبر مي‌ايستند، و مغلوب و مقهور آن نمي‌شوند. براي آنان آسان است كه خواسته به ظاهر ساده دشمن را بپذيرند، و به بهاي مرگ روح، زندگاني تن را حفظ كنند. اما هيهات كه آنان چنين ذلتي را بپذيرند! پس، جسم را فداي عزت و آزادگي روح مي‌كنند. اينجاست كه آن عمل شگرف، كه لازمه و اساس تراژدي است، صورت مي‌پذيرد؛ و به واقع،‌ اراده آزاد انسان، با انتخاب شايسته خود، سبب رستگاري او مي‌شود.
با اين رو، واقعه عاشورا، اينها همه را دارد، ولي همه، اينها نيست. بلكه داراي يك سلسله ويژگي‌هاي اضافي خاص خود نيز هست. پس، در بيان نمايشي نيز، قالب ابداعي ويژه خود را مي‌طلبد ؛ بنابراين «تعزيه» پديد مي‌آيد؛ كه از هر جهت، بديع، خاص و بي‌بديل است. اما مدتها بايد بگذرد و مقدماتي بايد طي شود تا اين هنر برجسته، مركب شيعي، شكل كامل و نهايي خود را بيابد:
رايج‌ترين قالب ادبي زمانه وقوع حادثه عاشورا در بلاد عرب‌نشين، شعر است .  پس، ادبيات، نخست از طريق قالب شعر، از اين واقعه تأثير مي‌گيرد و آن را در خود بازتاب مي‌دهد و در حافظه تاريخ، ماندگار مي‌سازد. اين اشعار، متضمن بيان واقعه عاشورا و زبان حال شهيدان و اسيران اين عرصه است، هنگامي كه از سر سوز دل و سويداي جان، توسط مويه گران خوش صدا خوانده مي‌شود، مبدل به «نوحه» مي‌گردد؛ كه از نخستين هنرهاي نمايشي اسلامي، خاصه شيعي است. از اينجاست كه مداحان و مرثيه‌گران اهل بيت، در كنار واعظان روايتگر واقعه عاشورا پا به عرصه وجود مي‌گذارند، و مداحي‌، به عنوان يك هنر ناب شيعي شكل مي‌گيرد.


آميختگي تدريجي روايت و زبان حال شهيدان و اسيران واقعه كربلا با برخي حركات نمايشي، براي هر چه موثرتر ساختن اين بازنمايي نيز، به مرور، هنر نمايشي تعزيه را در جهان اسلام، خاصه ايران شيعي، بنيان مي‌نهد.

 

البته، تعزيه، مجموعه‌اي از نمايش‌هاي مذهبي است كه مبتني بر مصيبت‌هايي است كه بر خاندان پيامبر اسلام  {ص} و بعضاً حتي ديگر پيامبران الهي وارد شده است. اما مهم‌ترين و مشهورترين نوع آن، مربوط به رويداد عاشورا (61 هـ) است.
هنر مركب تعزيه را آميزه‌اي از نوحه‌خواني، روضه‌خواني‌، شبيه‌سازي و داستان‌ها و روايت‌هاي مذهبي شكل مي‌دهد. در عين حال كه از بسياري عناصر داستاني مورد توجه مردم، بهره مي‌گيرد (1)
پي‌نوشت:
1.
در تاريخ‌هاي موجود، راجع به تعزيه آمده است: تعزيه در واقع از زمان آل‌بويه (نيمه اول قرن 4) شكل گرفت. احمدبن بويه، در سال 1320، به حكومت رسيد. در 1334 بغداد را گرفت، و خليفه المستكفي را تحت سلطه خود درآورد، و خليفه، او را «معزالدوله» لقب داد.
معزالدوله كه شيعه بود از محرم همان سال دستور داد تمام بازارهاي بغداد را ببندند و همه جا را سياه بپوشند و به عزاداري سيدالشهدا بپردازند . بعد، تا پايان حكومت آل‌بويه يا ديالمه (320 تا 448 هـ) – كه در ايران جنوبي و عراق حكومت مي‌كردند – همه ساله، شيعيان در دهه اول محرم، در تمام شهرها عزاداري مي‌كردند.
در دولت سلجوقيان (449 تا 700 هـ . ق) سوگواري براي خاندان رسول اكرم عمومي شد؛ و طي چندين سده، مرحله به مرحله، شكل نمايشي تعزيه يا شبيه‌خواني را به خود گرفت.

منبع : سايت لوح ( louh . com   )

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 19:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم بهمن 1385

یک هدیه ( ادب دوستی )

دوستان ! ادب دوستی در آیینه بودن است .  این را خوب می دانستید اما یادآوری کردم . در لسان روایات هم به این موضوع مهم توجه شده است . آیینه بودن یعنی خیرخواهی . یعنی دلسوزی و یعنی یادآوری سازنده . قبل از اینکه روایتی از پیغامبر اعظم حضرت محمد مصطفی (ص) ذکر کنم اشاره به مثلی ظریف هم می کنم . ما در مقام خیرخواهی دوستمان می گوییم :

« دوست می گوید خطایت را می گویم اما دشمن می گوید به کام دلم که شد می گویمت » . بنابراین فرق است بین این دو نوع گفتن . که اولی آیینه ای و به موقع است و دومی لاشخورصفتانه و کفتارمنشانه . اولی راهگشاست و دومی منفور . اولی را باید انسان عاقل با آغوش باز بپذیرد و دومی وقتی کار از کار گذشته می آید و در بهترین حالت ممکن  نوشداروی پس از مرگ سهراب است و ده ها تفاوت دیگر ... ( نظر صائب شما چیست ؟ )

و اما پیغامبر اعظم (ص) فرمود :

هر یک از شما ، آیینه برادر خویش است ؛ وقتی عیبی در او دید باید بزداید .

 

 شاعر هم می گوید :

دوست آن به که عیب تو را

همچو آیینه رو به رو گوید

نه که چون شانه با هزار زبان

پشت سر رفته مو به مو گوید

 

... به امید آنکه ما نیز با دوستانمان این گونه باشیم .

 

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 9:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم بهمن 1385

یک هدیه ( بخشش )

پیامبر اعظم اسلام (ص) فرمود :

همدیگر را ببخشید تا کینه هایتان از میان برخیزد .

شاعر هم می گوید :

صورت نبست در دل ما کینه کسی

آیینه هر چه دید  فراموش می کند

 

 

نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 8:59 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم بهمن 1385

با امام آزادگان

امام چندی دیگر وارد کربلا می شود ...
نوشته شده توسط علی بلاش آبادی در 10:30 |  لینک ثابت   •