یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385
مهر و محبت مادر ستودنی است پاس محبت مادر "فروتنی" است
در ضمن به سهم خودم سالروز میلاد فرخنده "فرزانه دختر با وقار رسول خدا(ص)" حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را به تمام مادران مهربان و با معرفت ایران زمین تبریک و شادباش عرض می کنم و به آنها می گویم سعادتمند باشید و خسته نباشید .
یاعلی !
یکشنبه هجدهم تیر 1385
فصل دانشجویی
یا علی !
شنبه هفدهم تیر 1385
تعدادی از اشعار و نوشته های گذشته ام که برای گرفتن پرینت به طور ضمنی روی وبلاگم نیز قرار دادم :
از او چه توانی گفت وقتی که توانی نیست چشم همه عشاق بارانی بارانی است
او کیست که مفتونش هر طایفه و قومی است از عالم ربی تا شبگرد بیابانی است
او کیست که دنیایی انگشت شگفتی داشت یک وقت یتیم آغوش یک وقت سلیمانی است
او کیست شهامتهاست او کیست کرامتهاست او کیست رشادت هاست آرامش طوفانی است
او کیست کمالاتش عالی علی و اعلاست بعد از نبی خاتم آموزه ده ثانی است
دنیاش سماواتی است جایی که هوایی نیست از پرتو همچون او ظلمتکده نورانی است
آشنای سبزواری ـ۱۳۸۴
صد سینه درد را به خدا گفته ایم ما
با در اشک لوح خطا سفته ایم ما
گرد و غبار معصیتی را که دل گرفت
با آب چشم و گریه دل رفته ایم ما
ای نفس سرکش مرگ بر تو مرگ بر تو
ای دست خواهش مرگ بر تو مرگ بر تو
باید تو را بینم هماره در پی رزم
ای اهل سازش مرگ بر تو مرگ بر تو
ای تنگ چشم صخره حال بی مروت
ای بی گشایش مرگ بر تو مرگ بر تو
ای پای دنیا جوی من ببریده باشی
ای بی کشاکش مرگ بر تو مرگ بر تو
ای آن که بیخود می کنی از خویش من را
ای بی ستایش مرگ بر تو مرگ بر تو
بی علم و بینش ! لا اقل قدری حیا کن
تا چند کاهش ؟ مرگ بر تو مرگ بر تو
الا ای عندلیب روز تبریک
بخوان خورشید آخر هم درخشید
بگو دل های ما کنج قفس هاست
مگر چشم دل ما را گشایید
آشنای سبزواری
+ نوشته شده در دوشنبه بيست و دوم اسفند 1384ساعت 8:55 توسط علی بلاش آبادی |
آرشیو نظرات
ای محفل شعرهای ما گرم از تو دل های به سان سنگ ما نرم از تو
عمری است که اشکباری و دلخونی باقی است ز ما ولی فقط شرم از تو
آشنا - ۱۳/۲/۸۴
تبرم
روی دوش ابراهیم
در زوال سفال و تخته و سنگ
در براندازی عمارت شرک
بر روی شانه های بت شکنش
شان خود را به دست آوردم
+ نوشته شده در دوشنبه بيست و دوم اسفند 1384ساعت 8:38 توسط علی بلاش آبادی |
آرشیو نظرات
تقدیم به قمر بنی هاشم علیه السلام
ابالفضلا چه دیدی اندر آن آب
که بردی تشنگی را در دم از یاد
مگر از تشنگان یادی نمودی
که میل آب در کامت نیفتاد
با نام خدای هستی بخش و جمیل بهارآفرین!
کمتر از دو هفته به آغاز نو شدنی دیگر مانده است و من تا آمده ام حساب و کتاب سالانه ام را جمع و جور کنم طبل و نقاره آغاز سال را نواخته اند.یافتن بهانه ای برای نوشتن|البته در اینجا تایپ کردن| هم که خیلی راحت نیست.اما هرچه باداباد! روز پیش از وبلاگم می گفتم و گفتم که امکان خوبی برای عرض احوال درون است.اصلا ادبیات و بیان ادبی به اعتقاد من می تواند در پالودن افکار و شستشوی ضمیر موثر باشد.از این گذشته ممکن است فرصت مطرح کردن بعضی چیزها از این طریق مناسب تر باشد تا اینکه بخواهیم رودرروی کسی مطرح کنیم.تصمیم گرفتم که در این چند روز مانده به آغاز سال بهار و حیات دوباره طبیعت را از زبان بزرگان دین خاصه ائمه علیهم السلام و بزرگان علم وخرد و احساس خاصه شاعران توصیف کنم تا بتوانیم از لطایف اندیشه های آن بزرگواران استفاده بیشتری ببریم.
اینجا کجاست معرکه ای پا گرفته است گویی زمین قیامت کبری گرفته است
یک سمت معرکه جمعی ذلیل و پست سمت دگر جماعت شیدا گرفته است
این ها کی اند تابش آیینه سانشان در قلب داغدار زمین جا گرفته است
این ها کی اند مثل ملائک به طاعتند اینجا کجاست بوی مسیحا گرفته است
اینجا کدام معبد عشاق عابد است سرتاسرش چو مریم عذرا گرفته است
اینجا کجاست رنگ زمین رنگ دیگری است رنگ خشوع عالم بالا گرفته است
این جا در این چکاچک شمشیر للعجب این سان نماز شکر حلوا گرفته است
اینجا سرود ذکر و عبادت چه جان فزاست موج سرود وسعت دریا گرفته است
د ست قنوت خسته شد آن دم که دیده بود دست قنوت حضرت زهرا گرفته است
صحرای مرده از عطش اینجا حیات یافت وقتی که دید شام غم احیا گرفته است
آشنای سبزواری
به نام خداوند بلند مرتبه ای که قلب های افسرده از خطا و فسرده از عصیان را به تابش "آفتاب توبه" گرمایی دوباره بخشید و به نام او که سینه های آیینه سان کدورت غفلت گرفته را به نور امیدواری صفا و صیقل داد و قلب های خفته در سیاهچال نابینایی را به تبسم زمزمه شیرین عطوفتش بیدار کرد. بي همتايي است كه ما "بي وفا انسان ها" آن گاه به يادش مي افتيم كه دل از همه جا بريده و عافيتمان را فقط در ياد او مي بينيم.اين است شرح حال همچو مني دور از گلستان فطرتم افتاده و سر به بيابان سرگرداني نهاده.مهربانا! ببخش بر ما كه مقابل حلم بيكرانت گردن افراشتيم آنجا كه بايست به خاك خشيت و خشوع مي افتاديم.پروردگارا! اعتراف مي كنم كه بزرگترين گناهانم سرپيچي از كوچكترين و جزئي ترين فرمان هاي تو بوده است.
چگونه می توان به خدا چشم بست با امید
در آن زمان که دلی تیره در درون داری
برای نیک شدن یک سخن بس است آن هم
که سمت نور خدا چشم اشک گون آری
خردادماه ۱۳۸۴ ـ آشنای سبزواری
+ نوشته شده در دوشنبه بيست و هشتم فروردين 1385ساعت 9:30 توسط علی بلاش آبادی |
آرشیو نظرات
چه سخت است مردن در آن حال که بود خرقه ای از گنه در برم
همین طور باری ز عصیان به دوش و ریزد معاصی ز پا تا سرم
چگونه شوم رو به رو با نبی (ص) مگر نیست او سید و سرورم
هنوزم در آن حسرتی سوخته که نگذشت حرفش ز گوش کرم
آشنای سبزواری ـخرداد ماه ۱۳۸۴
مدينه ! مي داني جسم مطهر كدامين پيامبر را به امانت نگاه مي داري؟ تو عصاره خلقت و شريف ترين آفريده پروردگار را در آغوش گرفته ای. او اسوه حسنه ای است که خداوند به جانش قسم یاد کرد .او "محمد " مصطفی است که برای رستگار شدن این امت سخت دل می سوزاند. او پیغامبر رحمت و عطوفت و برکت است . او تجسم صفات الهی در زمین و میراث دار آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی است که درود بی شمار خداوند بر آنها باد. مدینه به این موهبت افتخار کن !
تولد پيامبر عظيم الشان اسلام حضرت محمد (ص) را به تمام مسلمانان ايران و جهان تبريك عرض مي كنم . همچنین خجسته زادروز رئیس مکتب علم و فرزانگی حضرت امام جعفر صادق (ع)را به ارادتمندان و پیروان صدیقش تبریک و تهنیت عرض می کنم.
+ نوشته شده در شنبه بيست و ششم فروردين 1385ساعت 14:23 توسط علی بلاش آبادی |
آرشیو نظرات
در زیر سایه درخت تناور نشسته ام در سایه ولایت حیدر نشسته ام
در سفره عنایت بابا چه ها که نیست بر دامن محبت مادر نشسته ام
۱۳۸۳ ـآشنای سبزواری
مردی آسمانی ...
مردی از آسمان پیش ما بود آمد و باغ گل را قدم زد
آمد و جان به باغ وطن داد سرنوشتی بهاری رقم زد
۱۵خردادماه۱۳۸۳(سالگرد قیام خونین ۱۳۴۲) ـآشنا
+ نوشته شده در شنبه بيست و ششم فروردين 1385ساعت 11:59 توسط علی بلاش آبادی |
آرشیو نظرات
دیدم بد نیست برای مقایسه هم که شده (ضمن مرور بلوغ ادبی!) تعدادی از جملات هشت سال پیشم را در وبلاگ بنویسم. در واقع سوم راهنمایی که بودیم آقای کیانی ادب دوست عشق ورز ما ـخدا حفظش کند ـ عباراتی را به ما داد و تکلیف کرد که در تعطیلات نوروزی با آنها جملاتی بسازیم . آنچه در پی می آید بخشی از تراوشات ذهنی آن روزهاست :
مفهوم نغز زنده ماندن :هر سال با آمدن بهار شیره جان در گیاهان به راه می افتد و گویی تمام موجودات شگفت طبیعت مفهوم نغز زنده ماندن و امید به حیات را زمزمه می کنند.
سنگ چین قرن ها :امید است که آثار گرانبهای معماران تاریخ ادب پارسی که بر سنگ چین قرن ها نگاشته شده است در خاطرها محفوظ بماند و فرهنگ اصیل این مرز و بوم غنی به دست کسانی که از تمدن بزرگ ایرانی غافل هستند تهدید نشود.
خواب ناز : در زیر سایه درخت باهیبت و بلندی از پرتو بسیار گرم خورشید در ظهر پناه گرفته بود و در خواب ناز فرو رفته بود. شاید اعتدال هوا بود که چنان بر او چیره گشته بود و او را به رفع خستگی وا می داشت.
+ نوشته شده در شنبه بيست و ششم فروردين 1385ساعت 10:10 توسط علی بلاش آبادی |
آرشیو نظرات
مي خواهم امشب سنگ باشم دردها را اميد گرمي باشم اين دلسردها را
مي خواهم امشب باز اميدي بكارم در اين زمين سرد اين دلسردها را
۳/۷/۱۳۸۳ ـآشنای سبزواری
+ نوشته شده در شنبه بيست و ششم فروردين 1385ساعت 9:26 توسط علی بلاش آبادی |
آرشیو نظرات
به چشمم اشك ها مانند در است و اشك داغ من الماس بر است
اگر همراه اشكم دل شود صاف صفاي سينه ام مانند حر است
۳/۷/۱۳۸۳ ـ آشنای سبزواری
+ نوشته شده در شنبه بيست و ششم فروردين 1385ساعت 9:21 توسط علی بلاش آبادی |
آرشیو نظرات
اي ملهم از تو غلغله آب و آفتاب اي روشن از تو هست چنين روشناي آب
آور به سر زمانه غم را كه سوختيم تا كي سوال امت تو هست بي جواب
۲۲/۹/۱۳۸۲ ـآشنای سبزواری
+ نوشته شده در شنبه بيست و ششم فروردين 1385ساعت 9:16 توسط علی بلاش آبادی |
آرشیو نظرات
در خشكسال گريه اشكي نمانده در دل آهم چه بي هياهوست آهي نمانده در دل
روزم شب و شبم تار من شام بي طلوعم هر گاه من چو شام است گاهي نمانده در دل
بوده است شاهم اميد اما خراب شد كاخ نوميدي است حاكم شاهي نمانده در دل
روزي دل است چون كاخ روزي دگر خرابه جز جانب خرابه راهي نمانده در دل
يك روز مهر و الفت مهتاب شام دل بود امشب چه شام تاري است ماهي نمانده در دل
۳/۱۰/۸۳ ـآشنای سبزواری
غزل برای تو گفتن برای من سخت است
غزلسرای تو مولا عجیب خوشبخت است
اگر به کهنه گلیمی نشسته ام خوشحال
مدیحه گوی تو آقا نشسته بر تخت است
آشنا ـ ۲/۸/۸
سجده شکر تو در کرب و بلا دیدن داشت
لاله هایی که تو دادی همگی چیدن داشت
غنچه عشق شکوفاتر از این ممکن نیست
لاله افتاد ولی گل سر روییدن داشت
شیعیان در صف اخلاص نمازی خواندند
تا بدانیم که این چشمه خروشیدن داشت
این نمازی است که در کل جهان مثلش نیست
وین از آن روست که گلها همه بوییدن داشت آشنا ـ۲/۷/۱۳۸۰
مارا به سه چیز او سفارش فرمود
توصیه به تحصیل و نیایش فرمود
غافل ز سلامت جسم نبود
این بود که دستور به ورزش فرمود
آشنا ـ تیرماه ۱۳۸۲
باز هم بهار آمد.درختان دوباره به قول مادرم با شروع عید طبیعت "نوروز" چادرهای سپید می پوشند و {حول وحوش} بیست روز بعد هم آراسته به لباس های سبزی می شوند که از تاروپود جویباران آبی و انوار زرین خورشید است. الآن هم که به روستا می روم و در آب و هوای تمیز و با صفای آن نفس می کشم چشمم به جمال درختان رعنای سپیدپوش رستاخیزدیده ای روشن می شود که تا چندی پیش تر خسته و خفته و بی رمق زمستان سرد هستی سوز را سپری می کردند. شکوفه های لطیف و نکهت دلپذیر آنها را جلوه ای شگفت انگیز می یابم که آموزگار طبیعت می خواهد با نشان دادن آن ما را به خود آورد و درس پروردگار شناسی را دوباره برایمان مرور کند. فکر می کنم می خواهد که ما رویش و جوشش و جریان و بالندگی هستی را با تمام وجودمان لمس کنیم.
+ نوشته شده در يکشنبه بيستم فروردين 1385ساعت 9:26 توسط علی بلاش آبادی
باغ خشکیده با یاد تو سرسبز می شود. ژرفای آرام دریا تجلی بخشی از حقیقت فرزانه توست. طوفان هم از شهامت توفنده تو نشانی با خود دارد و کوه های برافراشته جلوه ای شکوهمند از استقامت تو هستند.ای مفتخر به آزادگی آسمان به عزت تو قامت بسته است و ماه خیره در سیمای آسمانی توست .ای جلوه بخش بهار ! ای بخشندگی آفتاب از وجود روشنایی بخش تو وامدار ! ای آن که بهار با وجود تو آغازیدن می گیرد و بوستان ها و ریحان ها از زلالیت چشمه طراوت بخش چشمان تو سیراب می شوند و ای آن که به جویبار می ماند استطاعتت !از تو با التماس می خواهم من لغزیده و تمام هم طریقان شیفته ات را ببخشایی و گرچه شفیقانه همچون جد بزرگوارت فرمودی که لحظه ای از احوال ما غافل نیستی خاضعانه می خواهم که از خدای سبحان آمرزنده بخواهی لحظه ای ما را به خودمان وامگذارد که می دانم در این صورت چون کلاف هایی سر درگم خواهیم شد و راه به سرمنزل رستگاری نخواهیم برد .
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردين 1385ساعت 15:8 توسط علی بلاش آبادی
یکی از بزرگترین و والاترین دردهای معنوی بشر درد دوری از موعودی است که همچون همیشه سرانجام دست لطف و عنایت آسمانی خود را بر سر ایتام بشر خواهد کشید و آنها را در راه باصفای رستگاری همراهی خواهد کرد.موعود ما مسلمانان در این چنین روزی پس از شهادت جانسوز پدر بزرگوارش حضرت زکی العسکری(امام حسن بن علی علیه السلام) امامت امت را عهده دار شد و ما امروز اگر پا در مسیر مستقیم سعادت می گذاریم در پرتو راه نمای خورشید عالمتاب وجود قدسی اوست . امروز دوری او سینه مشتاقان مهجوری کشیده اش را گداخته و عجیب جان به لبشان ساخته است. او ابوالبشر و مولی البشر و هادی البشر در عصر خطا و خطر است و فانوس چشم های ما همچنان در این ظلمت گرفته دنیای پر آشوب به امید آمدنش سوسو خواهد زد . به امید روز سبز " آزاده زیستن "بشر در کنار چشمه سار خوبی ها!
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردين 1385ساعت 14:41 توسط علی بلاش آبادی
به مناسبت آغاز امامت حجت برگزیده حضرت حق امام هدایتگر مهدی صاحب الزمان(عج)
تبریک سرشار از شادمانی خود را نثار ارادتمندان و پیروان آن حضرت می کنم.
امیدوارم همگی در سایه دلپسند عنایات دلسوزانه و پرتوهای هدایت بخش وجود حضرت عالی مقام
ایشان به چشمه سار ابدی رستگاری نزدیکتر شویم.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردين 1385ساعت 9:1 توسط علی بلاش آبادی
شنبه هفدهم تیر 1385
اشعار آشنا
از جنس خاطرات تو انبوه می شوم
از دوری ات مرارت اندوه می شوم
آن لحظه ای که دست تو بر شانه ام خزید
با کوه مشکلات خودم کوه می شوم
عصر چهارشنبه ۲۳/۱/۸۵ ـ آشنای سبزواری
اثر نرگس مستت اگر افتد در آب
آب آرام به جوش افتد و گرداب شود
شیعیان در یم امید تو قایق رانند
که جز این گر بشود معرکه مرداب شود
از منادی خبر آمد که شکیبا باشید
و از این مژده او شیخ کسل شاب شود
گر نباشید به "امید" خدا چشم به راه
گهر ناب شما هست که نایاب شود
به سر آرید شب حادثه را با امید
تا شب ظلمت و شر همره مهتاب شود
مژده آمدن یار مبارک خبری است
قند این مژده خوش در دلتان آب شود
چهارشنبه ۲۴/۱/۸۴ ـ آشنای سبزوا
عمر سپید (تقدیم به رهبر عزیز و فرزانه ام)
عمر سپید حضرت آقا دراز باد
خواب زمین ز بودن او ناز ناز باد
بدخواه او همیشه به کوری است مبتلا
این امت از اطاعت او سرفراز باد
ببین !
طراوت سپیده های صبح می رسد
ببین صداقت نسیم را
صفای آب
شکوه کوه
التهاب پاره های آفتاب را
قشنگ تر نگاه کن !
حیای آفتاب را ببین !
به دختران سایه هیچ گاه
رو نمی کند
نگاه کن !
اردیبهشت ۱۳۸۵ ـ آشنای سبزواری
صاحب دیوان ها(تقدیم به امام منتظر)
هزار صحن و سرا شد پر از ستایش تو
هزار دفتر و دیوان پر از سرایش تو
هزار بار دگر در بهار خواهم خواند
که رهنوردی من هست از نیایش تو
دلی که غصه خورده است لبالب از ترانه است
ز چشم چشمه های اشک اشک غم روانه است
به رغم رنج روزگار ملال هم گذشتنی است
چو نیک بنگری عزیز ! سرور جاودانه است
۳۰/۱۰/۸۳ ـ آشنای سبزواری
+ نوشته شده در شنبه نهم ارديبهشت 1385ساعت 10:26 توسط علی بلاش آبادی |
آرشیو نظرات
در نامه های بی جهاد نوشتند: زود آ ...
ما پیروان ثابت آل محمدیم
ما میثمیم برای تو
ما مثل قنبریم
از ظلمت شب معاویه ها خسته ایم ما
ما مومنان عترت و قرآن احمدیم
دردی کشان باده مستانه علی
با مجتبی به صدق
با تو به جنگ قاطبه های ستمگریم
***
اما همین که طبل فاجعه ها شد نواخته
کافر شدند
کافر شدند نامه قبلا نوشته را
همراه دیو بد صفت نفس ها شدند
اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ ـ آشنای سبزواری
شنبه هفدهم تیر 1385
خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

