سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
آخرین روزها ...
کاش همه امتحانات با توفیق همراه باشند
یا علی !
شنبه چهارم خرداد 1387
بخشی از آسیب شناسی یک اردو ( زیبا کنار )
به نام حضرت حق
متاسفانه خیلی از ما " صداوسیمایی " ها ، نسبت خود را با تعهدات ، اخلاق ، ارزش ها و مسئولیت هایمان در رسانه و در دانشکده ای که منتج به حضور در رسانه است ، روشن نکرده ایم . این است که حاضر می شویم از سنگرهای ارزش ها ، یکی یکی عقب نشینی کنیم . معمولا این عقب نشینی ، یکباره نیست و آرام آرام هم صورت می گیرد . تا چشم باز می کنیم می بینیم به اندرون دل ، خانه و سازمان هم راه یافته است . از همین روست که اتفاقا نسبت به این تغییرات نامحسوس ، باید حساسیت بیشتری داشته باشیم . بدبختانه این نوع تغییرات ، معمولا زیر اسامی خوبی هم پنهان می شوند ؛ مثل تساهل ، مدارا ، تکثر آرا و عقاید ، جلوگیری از حرکات افراطی و طالبانی ، جلوگیری از توهین به شعور دانشجویان و امثالهم ؛ چنانکه شده است .
در پاسخ به سوال معقول تعدادی از دوستان و حتی آن طور که نقل شده ، مسئول محترم فرهنگی دانشکده مبنی بر تفکیک جنسیتی اردوی زیباکنار ( دو سفر جداگانه خواهران و برادران) پاسخ هایی غیرمعقول ، بر نسقی که ذکر شد دریافت شده است که ظاهرا برای راضی نگه داشتن عموم دانشجویان بوده است ( حتی اگر رضایت خدا و بنده های دلسوز و هشدار دهنده اش در چیز دیگر بود ) : گفته اند با این درخواست ، به شعور دانشجویان توهین می شود یا اسلام طالبانی را باب می کنید !
پاسخ آن است که اگر به شعور دانشجویان توهین می شود یا به مذاق عده ای از آنها خوش نمی آید که نشد دلیل . ممکن است خیلی چیزهای دیگر هم پسند ایشان نیاید . با این توجیه که نمی شود حکم خدا و دستور عقل سلیم را در باب تقوا تعطیل کرد . می توان این توجیه را هم افزود که آقا زمانه فرق کرده .و خلاصه عصر ارتباطات و و روابط اجتماعی و ... هست و می طلبد که این گونه شویم . بله ، ما هم منکر روابط معقول اجتماعی و اسلامی آن نیستیم اما دستاویز قرار دادن " رضایت جمعی " برای آنچه شایسته نیست و زمینه مفسده را هم فراهم می کند ، به اعتقاد بنده ، کار صحیحی نیست . ما به عنوان دانشجویان ارزشی نگر دانشکده ، نمی توانیم چیزهایی را که تناقض آشکار با سیره معصومین (ع) دارد بپذیریم .
یکی دیگر از نقدهای ما به این اردو ، سوای اساس مختلط یک اردوی " تفریحی " ، مربوط به موسیقی های اجرا شده در اردوست که در این مورد فکر می کنم باید چند چیز را هم روشن کنم :
اولا طبق مضمون فرمایش رهبر معظم انقلاب اسلامی ، بنا نیست موسیقی را ترویج کنیم ؛ که اجرای سه بار موسیقی در سه شب اقامت در زیباکنار ، بیانگر توجه ویژه مسئولان اردو به موسیقی است . تناقض این عمل با آن فرمایش - که سیاست سازمان را تبیین می کند و همواره راه نماست – جای تامل و سوال است . به نظر می رسد در این دانشکده ، گاهی علایق و اختیارات شخصی ، سیاست ها را مشخص می کند نه سیاست گذاری ها ، رهنمودها و نیز آرمان های یک ملت مکتبی .
ثانیا اغلب بچه های ارزشی نگر و متعهد ما ( یا هر اسم دیگری که برایمان می گذارید ) مشکلی با موسیقی تعالی بخش ، معنوی و عمیق مشکلی نداشتیم و نداریم ؛ کمااینکه اعتراضی به مثلا اجرای موسیقی آقای مختاباد نداشتیم ( حتما رهبر فرهیخته و هنرمندمان هم به این نوع از موسیقی ، نگاه دیگری دارند ) .
ثالثا ما با ترویج آن مشکل داریم ؛ یعنی همان چیزی که ما معتقدیم در اردو صورت گرفته بود . دیگرشاهد مدعای ما آن است که سال گذشته هم ، حتی پس از صحبت های روحانی گرامی ، حاج آقای نقویان ( که باید شان ایشان و مجلس جدی ایشان با دانشجویان ، پاس داشته می شد ) گروه موسیقی " رستاک " ، اجرای موسیقی داشتند که به اعتقاد بنده و دوستان ، هیچ نسبتی با صحبت های حاج آقای نقویان نداشت ؛ آن هم صحبت هایی که فقط چند دقیقه پیش تر خاتمه یافته بود و فکر می کنم کمترین توقعمان این بود که لحظاتی مجال اندیشه به ما بدهند ، نه اینکه اسباب طرب آغازند . حتی خاطرم هست که ایشان پیش از آغاز برنامه موسیقی " رستاک " ، جلسه را ترک گفتند . بگذریم از ریخت و لباس و نحوه اجرای آنها ، که اسباب انتقاد و گوشزد بچه ها شده بود .بنابراین به اعتقاد ما ، این ها ، نشانه های ترویج موسیقی در دانشکده ای است که چیزهای بسیار مهم تری دارد که باید به آنها عنایت ویژه ای شود ؛ مثلا حمایت از پایان نامه های دانشجویی ، روشن کردن تکلیف دانشجویان بلاتکلیف تبلیغات و ژورنالیسم ، حل مشکلات دانشکده فعلی و نه تاسیس دانشکده ای جدید در " دبی " که هنوز فلسفه عقلی تاسیس آن برای خیلی از ما دانشجویان روشن نیست و فکر می کنم دانستن ، حق ماست و ...
خلاصه با توجه ویژه هیئت رئیسه دانشکده به موسیقی است که مکی بینیم از 10-11 شب تا 2-5/1 صبح ، می زنند و می کوبند . تبلیغ آقای " درویش " می کنند و حرمتا شب مقدس " جمعه " را نگاه نمی دارند . جالب تر آنکه در پاسخ دوستان می گویند که اگر فکر می کردید این موسیقی برایتان مشکل دارد ، می توانستید شرکت نکنید ( یا بیرون بروید ) . گمان نمی کنم این استدلال درستی باشد ؛ آن هم پس از پذیرش مشکل داشتن یکی دو مورد از موسیقی های اجرا شده ( که ما معتقدیم اغلب تک نوازی ها ، طربناک ، تند و مناسب مجالس لهو و لعب یا مجالس " به سیم آخر زدن " بوده است ) .
رابعا لازم می دانم اعلام کنم که معترضین و منتقدین این جریان موسیقی ، فقط آن دو عزیزی نبودند که اعتراض خود را اعلام داشتند . بسیاری از دوستان ، بر این باور هستند و به دلایلی مخالفت خود را در آنجا اعلام نکردند .
در پایان هم عرض می کنیم که ظاهرا مسئولین دانشکده به اشتباه تصور کرده اند مسئولیت بسیج یا دانشجویان مذهبی و یا بسیجی دانشکده ، حمایت از وضع موجود یا دفاع از افرادی است که در فضایی سالم ، مورد نقد و پرسش قرار می گیرند . باید عرض کنیم که ما مطابق با منویات راهگشای رهبر معظم انقلاب اسلامی ، برعکس انچه تصور می شود وظیفه و رسالت خود را مطالباتی برخاسته از روحیات آرمان خواه می بینیم ؛ آن هم در جهت تحقق وضع مطلوب نه حفظ وضع موجود . ضمن آنکه ، آنهایی که درست و مطابق با برنامه و وظیفه عمل می کنند ، نیازی به حمایت دیگران ندارند ؛ که کردار آنها ، مدافع و حامی آنهاست .
ضمن ادای احترام به تمامی آنهایی که درنهاد حساس " صداوسیما " وظایف خود را درست و مطابق با قانون و ارزش های ملی و اسلامی انجام می دهند و آرزوی توفیق برای آنها ، به نوبه خود اعلام می کنم که ما هم به عنوان دانشجویان مسئول و هشیار دانشکده ، رسالت خود را در پرسش و انتقاد از کوتاهی ها و خدای ناکرده تخطی ها و تجلیل از عملکردهای مثبت مسئولان دانشکده و سازمان می بینیم .
ع . ب . ا .س
یا حق
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
طعم عسل با بوي باروت - برگ ششم
يكشنبه 26/12/1386
حول و حوش ظهر بود كه زائر " طلائيه " شديم ؛ 65 كيلومتري اهواز ، مزار 12 شهيد گمنام عمليات رمضان . در راه طلائيه ، صحبت از تسليحات شد . راننده كه خود ، از بچه هاي جبهه و جنگ بود ، مي گفت مجبور بوديم به علت تحريمات ، مهمات را از بازار آزاد تهيه كنيم . گاهي سلاح هاي تقلبي هم تحويلمان مي دادند . مثلا موشك هايي داده بودند كه صدا داشت ولي عمل نمي كرد . طلائيه از همه جا شلوغ تر بود . يك ترمينال پر از اتوبوس شده بود . عجالتا شمردم ، 40-30تا اتوبوس مي شد . آقاي عباسي ( آزاده عزيزي كه همراهي با او ، افتخاري براي ما بود ) تا پياده شد ، كفش هايش را در آورد و ما هم به تاسي از او چنين كرديم .
%20copy.jpg)
دانستيم كه معرفتي از اين خاك دارد . خيلي خوب مي داند چه شيرمردان با معرفتي در اين خاك جنگيده اند ، شهيد شده اند و اين خاك را معطر به خون خود كرده اند . نماز ظهر را زير گنبد زرين مصلاي طلائيه خوانديم و بعد هم در پهنه دشت پراكنده شديم تا قدري بيشتر ، خاك و خلوت را دريابيم ، مرز و بندگي و شهادت را ... . دو ساعتي بيشتر فرصت تنفس در اين ديار نبود . در بلندي " سه راه شهادت " هم ضمن استفاده از صحبت هاي آموزنده و اخلاقي آقاي عباسي ، زيارت عاشورايي دلپذير خوانديم ؛ آن هم زير تابش ملايم آفتاب و وزش نسيم خوش آخر زمستاني ؛ زيارت عاشورايي به ياد ماندني در هواي پرچم هاي زيباي سبز و سرخ " يا حسين ( ع) " و " يا اباالفضل العباس ( ع ) " كه در جاي جاي دشت ، در اهتزاز بود . هر كسي را در كاري مي ديدم . عده اي را دور و بر سنگر و خاكريزها ، يكي را داخل سنگري ديدم آرام گرفته ، عده اي روايت راوي را گوش مي كردند ، عده اي عكس مي گرفتند ، برخي را در خلوت و تامل وگرچه روان مي ديدم ، بعضي هم به مناجات و ذكرو نماز مشغول بودند و ... . ناهار را هم روي موكت و در كنار اتوبوس هايمان خورديم . كمي آن سو تر هم مرز ايران و عراق ، قابل مشاهده بود . قبل از حركت هم ، بچه ها عكس هاي يادگاري دسته جمعي گرفتند تا كاروان راهيان نور ما در يك لحظه به ثبت برسد .
اينجا نقطه وداع ما بود . ..
پيش از غروب آفتاب به اهواز رسيديم . نماز را در مسجدي در كنار راه آهن گزارديم و شام را هم در رستوراني در همان نزديكي ( شمشيري ! ) خورديم و سوار قطار شديم . فرق بازگشت ما با قطار ، در اين بود كه مناظر زيباي طبيعت بهاري ايلام و اراك و ديگر مناطق مركزي كشور را كه در مرتبه رفت ( به سبب حركت قطار در شب ) از دست داده بوديم ، اين بار مي توانستيم ببينيم و لذت ببريم .
و اين هم تصويري اجمالي و گذرا از جنوب قهرمان اين سرزمين :
چراي گوسفندان و گاوميش ها ، كندوهاي عسل ، سياه چادرهاي مزين به پارچه هاي عزاي سالار شهيدان ، مراتع سرسبز و كشتزارهاي به ثمر نشسته ، كشاورزان و دامداران مشغول به كار ، بچه هاي سوخته پوستي كه شيطنت و بازي مي كنند ، حصير و خرما ، هور ، نيزار ، مرغان دريايي ف سنگر ، آرپيچي ، تانك ، خشكي هاي عطشناك ، رمل ، نفربر ، سيم خاردار ، موانع خورشيدي ، سلاح هايي كه احتمالا نامشان را هم نمي داني ، راه آهن ، خط لوله ، مشعل پالايشگاه ، يادمان شهدا ، يادمان ها و قبه هاي آسماني شهيدان و ...
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
طعم عسل با بوي باروت - برگ پنجم
شنبه 25/12/1386
نماز صبح در حسينيه ثارالله اردوگاه ، با وجود بچه هاي باصفاي زائر ، بسيار شيرين بود .
حدود 9 صبح شنبه به اروندكنار رفتيم . ابتدا وضو ساختيم تا در فضايي كه متبرك به خون شهيدان است و قداستي خاص دارد ، با نور وارد شويم . اين فضا ، بخش بازسازي شده اي از جبهه در نزديكي اروندرود بود . غير از صداي موشك و بالگرد و تير و خمپاره و امثالهم ، صداي صميمي " راوي فتح " شهيد مرتضي آويني هم از بلندگو مي آمد ؛ بزرگمرد هنرمندي كه بعدها به خيل شهيدان عاشق پيوست . در كنار اروند هم كه كمتر از صد متر با اين محوطه فاصله داشت ، پاي صحبت هاي سردار سياف از طراحان عمليات پيروزمندانه و غرورآفرين والفجر 8 نشستيم و ريز مسائل را شنيديم . پيش از او كه رئيس قرارگاه كربلا بوده است ، امير دربندي ، فرمانده نيروي زميني ارتش صحبت مي كرد . اروند را نديده بودم . فكر نمي كردم اين قدر گل و لاي داشته باشد ؛ هر چند شنيده بودم خيلي خروشان است و شنا كردن در آن دشوار و حتي غيرممكن است . مي گفتند 35 دقيقه پيش تر ، با گذر از بارگاه ملكوتي سيدالشهدا حضرت امام حسين ( ع ) متبرك شده است . اروند خروشان ، بوي كربلاي عطشناك خشك را دارد .
آن سوي اروند هم ، شهر فاو عراق ، مسجد و لنج ها و كشتي ها و اسكله اش قابل رويت بود .
در چند قدمي ساحل اروند ، مزار تعدادي شهيد گمنام غواص را همچون نگيني مي ديديم كه زائران شهيدان ، آنها را در حلقه زيارت و نجوا گرفته بودند .

در ضمن ، تعدادي از اساتيد دانشكده ، در اين منزل به ما ملحق شدند . نماز ظهر را در كنار يادمان همين شهدا گزارديم و براي استراحت و صرف ناهار به اردوگاه " ميثاق با شهدا " برگشتيم . بعدازظهرهم موسس " راديو جنگ " ، ساعتي ميهمان ما بود . او به منابع غني موجود در مورد جنگ اشاره كرد و با توجه به فرموده رهبر انقلاب كه " ما 8 سال جنگ { دفاع } كرديم ولي براي 80 سال حرف داريم " ما را به استفاده از آنها فرا خواند . از يكي دو برنامه معروف آن زمان و سختي هاي كار با امكانات محدودش هم گفت ( خاصه مشكلات ضبط و پخش ) . برنامه " در جبهه چه مي گذرد ؟ " كه 15/7 تا 30/7 هر روز پخش مي شد از جمله برنامه هايي بود كه مردم را در جريان وضع جبهه و روحيات رزمندگان اسلام و ... قرار مي داد .
غير از ايشان ، سردار سياف هم صحبت هايي داشت . اصل حرف او هم مثل ديگران ، اين نكته مهم بود كه الآن هم دشمنان ، نه از تجهيزات ما بلكه از نيروي انساني ما مي ترسند .
پس از پايان صحبت ها ، عازم شلمچه شديم . چيزي به غروب آفتاب نمانده بود كه وارد شلمچه شديم . از شلمچه زياد شنيده بودم . به همين سبب برايم خيلي مهم بود ببينم اينكه رهبر عزيز انقلاب با تاكيدي خاص ، آن را " محل تبرك جستن ملائكه الهي " خوانده است ، از چيست ؟
اينجا كجاست ؟ معركه اي پا گرفته است
گويي زمين ، قيامت كبري گرفته است ...
در نشريه " امتداد " كه در ستاد مركزي راهيان نور تهيه شده است ، آمده بود :
منطقه مرزي شلمچه ، در منتهي اليه غرب خرمشهر قرارگرفته است . يكي از محورهاي هجوم دشمن به خرمشهر در 31 شهريور 1359 شلمچه بود . در عمليات بيت المقدس اگرچه خرمشهر آزاد شد ، ولي با توجه به اهميت نظامي شلمچه ، دشمن به سختي از آن دفاع كرد { بهتر بود مي نوشتند مثل اختاپوس در چنگ خود نگه داشت يا دورش چنبره زد } و آن را در اشغال خود نگه داشت و پس از آن موانع ، استحكامات و رده هاي دفاعي متعددي در اين منطقه ايجاد كرد . رزمندگان اسلام با اجراي عمليات كربلاي 5 در دي ماه 1365 ، اين مواضع را در هم شكستند و شلمچه را آزاد كردند .
در مسير ورود به شلمچه ، تصاويري از شهدا به چشم مي خوردند كه روي هر كدام از آنها ، به دسته ويژه اي از شهدا درود فرستاده بودند . مثلا شهداي غواص ، شهداي بي سيم چي ، شهداي تخريب و ... نزديك تر كه شديم ، نوشته بودند : موزه طبيعي دفاع مقدس ... به مشهد شهدا ، گذرگاه كربلا ( شلمچه ) خوش آمديد .

همين جا بنويسم كه يكي از زيباترين و ارزشمندترين كارهاي بچه هاي خلاق و زحمتكش بسيج ، اين بود كه براي ورود به هر منطقه جنگي ، قطعه صوتي اي مناسب با آن منطقه ، تهيه و تدوين كرده بودند . نتيجه آنكه ما با اطلاع و درك بيشتري از آن منطقه ، در آنجا حضور مي يافتيم . پس از اداي نماز مغرب و عشا در جوار شهيدان گمنام شلمچه ، در تاريكي ابتداي شب ، براي دقايقي از صحبت هاي ساده ، صميمي و بي تكلف آقاي ... بهره مند شديم و همين طور، از تلنگرهاي معنوي برادر عزيزمان آقاي شاكري كه بيدارترمان كرد . شب شهادت امام حسن عسكري ( ع ) بود و آخرين شب حضورمان در جوار شهيدان .
دل كندن از شلمچه ، ساده نبود ؛ خصوصا اگر مجال تاملي بيشتر داده مي شد .
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
طعم عسل با بوي باروت - برگ چهارم

ساعتي مانده به غروب آفتاب بود كه به منزلگاه متبرك" شهداي مظلوم هويزه " وارد شديم . شايد در هيچ جاي ديار لاله هاي پرپر ، تعبير "مظلوم" را در كنار "شهيد" نبينيد و مثل من برايتان اين سوال پديد آيد كه مگر بر سر اينان چه رفته است كه اين گونه از آنان ياد شده است ؟ واقعيت آن است كه 68 شهيد دانشجو در عمليات ... پس از دور افتادن از حمايت هاي نيروهاي پشتيباني ، حسين وار (ع) در قتلگاهي محاصره شدند كه در تيررس مستقيم دشمن بود و پس از شهادت ، زير شني هاي تانك هاي بعثي ، اجساد مباركشان – همچون مولاي آزاده و پاكبازشان – قطعه قطعه شدند تا سندي براي فرياد زدن آزادگي ، مظلوميت و اخلاص در هميشه تاريخ بمانند .
به تعبير سردار بزرگواري كه در هويزه صحبت مي كرد ، درست است كه بهاي گراني را در شهادت اين عزيزان داديم ولي آنها راهكار بزرگي را به ما نشان دادند و آن اينكه ، راه پيروزي بر دشمن ، " عاشورايي جنگيدن در مقابل دشمن " است . عاقلانه انيدشيدن و عاشقانه جنگيدن ، رسم شهيدان ما بوده است ؛ همان طور كه شهيد علم الهدي فرموده بود .
يكي از دوستان ، سنگ قبري عجيب را به من نشان مي دهد . روي آن ، تاريخ تولد صاحبش را 1359 نوشته اند ولي تاريخ شهادت ، 22/7/62 است و اين ، بسيار عجيب مي نمايد . با توضيح دوستم متوجه مي شوم كه اين ، سنگ قبر جوانمرد " حر صفتي " است كه مدت ها به قاچاق كالا مشغول بوده است و وقتي مقابل درخواست شهيد علم الهدي مبني بر عهده دار شدن راه بلدي و شناسايي قرار مي گيرد ، نمي تواند درخواست آن بزرگوار ژرف بين را رد كند . سو ء پيشينه و شهرت ، مانع از بازگشت مصممش نمي شود و نهايتا به سپاه اسلام مي پيوندد . او شهيد صادق بوعذار است كه تاريخ بازگشتش را به عنوان تاريخ تولدش حك كرده اند . سرفراز مردي كه كربلاي هويزه ، آرامگاهش شد .
صحن دشت آزادگان (كربلاي هويزه) ، آرامگاه شهيدان بزرگي است كه جانانه ايستادند و پايمردي شان ، درسي مهم براي تمامي ماست . زير طاق هاي كنار صحن ، بعضي از وسايل به جا مانده از شهدا ، همچون كوله پشتي و قر آن و وصيت نامه و ديگر وسايل شخصي آنها در ويترين هايي نگه داري مي شود .
روي كاشي هاي ورودي ايوان جنوبي ( اصلي ) هم از قول پيامبر اكرم ( ص ) ، هفت خصلت براي شهيدان نگاشته اند ؛ از جمله : آمرزش تمام گناهان با ريختن اولين قطره خون ، ديدن جايگاه خود در بهشت ، استقبال فرشتگان بهشتي با عطرهاي خوشبو و سعي هر يك براي بردن شهيد به عالم بالا و نظر شهيد به وجه الله كه سبب راحتي هر شهيد و پيامبري است .
آن طرف خيابان هم ، حدود 30 شهيد زنده به گور شده خفته اند . سردار مي گفت جدمشان ، فراري دادن يك از خلبان هاي ايراني بوده است كه هواپيمايش سقوط كرده بوده است .

درك سخن شهيد علم الهدي ، همواره به من مي تواند نهيب بزند و هشيارم كند كه : " يكي از مهم ترين مسئوليت هايي كه ما انقلابيون مسلمان بر دوش داريم ، درك سخنان امام است " . و من خوب مي دانم كه ما ملزميم فرمايش هاي رهبر فرزانه و دور انديشمان را درك و كاربردي كنيم .
شب در اردوگاه " ميثاق با شهدا " در آبادان ساكن شديم و تا انتهاي اردو همان جا استراحت مي كرديم . غير از ما ، بچه هايي از ديگر مناطق هم حضور داشتند .
شنبه سی و یکم فروردین 1387
طعم عسل با بوي باروت - برگ سوم
جمعه 24/12/1386
ساعت 9 صبح ، پس از صرف چاي و صبحانه ، قرارگاه را ترك كرديم ؛ قرارگاهي كه ياد شهيد صياد شيرازي را در خاطرمان زنده مي كرد . در 15 كيلومتري " بستان " پياده شديم . اكثر بچه ها از تپه هاي شني اي ( رمل ) در انتهاي درختان "به استقبال بهار رفته"بالا رفتند تا صحبت هاي سردار جعفري را در مورد منطقه و عمليات هاي صورت گرفته در آن بشنوند .
يكي از بچه ها مي گفت آدم اصلا نمي تواند حضور جنگ در اين مناطق را حس كند ؛ برخلاف منطقه اي چون "طلائيه " كه راننده سردار مي گفت آنجا گوشت بدنت مي ريزد . حس مي كني چه ها بر آنجا رفته است . قدري آن سو تر ، از رمل هايي ديگري موسوم به " نبئه " بالا رفتيم و باز هم مخاطب روايت سردار و بچه هاي جنگ ، از موقعيت و جريانات گذشته بر اين منطقه شديم . تركش ها و پوكه هاي زيادي در سطح رمل ها ديده مي شد . حتي سلاحي عمل نكرده كه دست بچه هاي راوي جنگ افتاد . بادي ملايم در رمل ها مي وزيد و شن هاي روان را روي سر و صورت و پاهايمان مي نواخت ( البته اگر نشسته بوديم ) . به گفته سردار ، همين شن هاي روان ، تن زخمي بچه ها را در خود پنهان مي كرد و ما بايد براي يافتن آنها مدتي خاك ها را زير و رو مي كرديم .
در نبئه ، شيطنت تعدادي از دوستان گل كرد و " كله معلق " از تپه هاي شني فرود مي آمدند و اسباب خنده دوستان و سوژه عكاسان دوست ! شده بودند . بعد هم راهي چزابه شديم ؛ براي زيارت و نماز و ناهار .
ضريحي از نيزار
داخل مصلاي كوچكي كه با گنبد پارچه اي زرد رنگ و پرچم سبز رنگي از دور پيداست ، ضريحي از ني ، براي زيارت هشت شهيد گمنام ساخته اند . پس از اداي نماز در جوار ايشان ، پاي صحبت هاي آقاي پورايي ... نشستسم . او تفاوت فرهنگ دفاع مقدس و فرهنگي را كه امروز ، تبليغ و رفتار مي شود در اين مي دانست كه : در آن فرهنگ ، جوان خودش را فدا مي كرد تا ديگران به جايي { به آرامش و آسايشي } برسند ولي در اين فرهنگ ، اصل آن است كه همه فدا شوند تا خودت به جايي برسي . او ... ( فكر مي كنم سردار بود )با استفاده از نقشه اي كه در دست يكي ديگر از راويان جنگ بود ، جريانات منطقه را تشريح مي كرد . از جمله اينكه اينجا ، باتلاقي با چهار پنج كيلومتر وسعت بوده است و هر رزمنده اي بايد همراه با متوسط 12 كيلوگرم وسيله از آن عبور مي كرده است تا تازه به خط عراقي ها برسد .
او از روحيه فرمانبر و مطيع بسيجي ها هم صحبت كرد و اينكه آنها حتي از سختي و آساني هم ، سخن نمي گفتند .

در اينجا هم سخن از كمي نفرات و امكانات جنگ شد و مظلوميت بچه ها از هر لحاظ . اينكه بچه هاي ما كه تعداد مهمات منهدم شده دشمن را شماره مي كردند ، در قهقهه هاي شيطاني و مسخره نظامي عراقي كه مي گفت با از دست دادن هر تانكي ، { مستكبران } قول اهداي 10 تانك را به ما داده اند ، دريافتند كارشان سودي ندارد ؛ گر چه اين جنگ ، اثبات قدرت ايمان كرد : " كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة ... ´.
ظاهرا در چزابه بود كه نكته اي قابل تامل از يكي از دوستانم شنيدم . او از قول يكي از راويان مي گفت وقتي مي گوييم 1000 رزمنده در نبئه شهيد شدند ، زياد متوجه مصيبت نمي شويم ولي وقتي بگوييم 25 اتوبوس پر از رزمنده شهيد شدند ، متوجه عظمت خسارت آن مي شويم .
" . در پايان هم حاج آقا معتمدي ، مسئول امور فرهنگي دانشكده ، از سردار جعفري – كه روي نقشه ، همه مناطقي را كه تا اينجاي كار ، بازديد كرده بوديم ، اجمالا توضيح مي دادند – براي حضور در سالگرد فتح خرمشهر ( سوم خرداد ) در دانشكده ، قول مقدماتي گرفت و از بچه ها هم خواستند كه تا آن موقع ، فيلم هايشان را تدوين و عكس هايشان را هم براي نمايش ، آماده كنند . پس از صرف ناهار روي فرش هايي از حصير جنوب ، بچه هايي كه شناسنامه هايشان را آورده و مايل بودند ، در انتخابات مجلس هشتم ( حوزه دشت آزادگان ... ) شركت كردند .
اگر بخواهم از خود چزابه بگويم كه قطعاتي محصور در آب و ني بوده است كه الان آبي هم ندارد و جز نيزاري سوخته و سياه چيزي ندارد ؛ اما دلي پر دارد از حديث عشق و شهود . بيخود نيست در چنين جايي " بيخودي ها " را زياد مي ديدم : نجوا در سكوت ، خلوت در سنگري كه راوي حماسه ها و نجواهاي شبانه است ، قدم زدن و حرف زدن هاي ديوانه وار با خود ( اگر نگوييم با شهيد به شهود رسيده ... ) ، در آرامشي غوطه ور شده و دوري از ديگران لااقل براي لحظاتي ، احساس همصحبتي با جوانمردان پاكبازي كه راه نمايي ات مي كنند ، اشك ريختن در مظلوميت شهيداني كه آرامش روحي مان را هم به آنها مديونيم و ... گوشه اي از گفتني هاي ناقص اين گوشه از خاك ماست .
چزابه را به خاطراتم سپردم و راهي هويزه شديم . در مسير ، قطعه اي از برنامه تدوين شده بچه هاي بسيج در مورد هويزه و شروع جنگ ، در داخل اتوبوس ( ها ) پخش شد . از سوي ديگر ، يكي از راويان جنگ هم كه با ما بود ، ماجراي شروع جنگ را به تفصيل گفت . در بخشي از مسير هم ، " دهلاويه " را پشت سر گذاشتيم و از شهيد چمران ، تجلي زهد شبانه و رزم روزانه ، يادي كرديم ؛ بزرگمردي كه همچون مولايش ، عصاره اي از اشك و آه و آهن و عزم بود .
توصيه مهم راويي جنگ اين بود كه تا رزمندگان ، اين سندهاي زنده جنگ ، در جمع ما هستند ، دست به كار شويد . اگر كوتاهي كنيد ، تاريخي تخيلي از جنگ خواهيد داشت ؛ نظير آنچه بر سر جنگ دوم جهاني آمد .
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
طعم عسل با بوي باروت - برگ دوم
و دقايقي در فضاي پادگان ، هواي صبحي آرام و دلپذير را تنفس كرديم و بعد هم راهي شديم .
بعد از آن راهي " " شديم و از صحبت هاي سردار جعفري در كنار كانال و با فاصله اي از پل نادري استفاده كرديم .
بعد از آن بر روي تپه اي بين تپه سليمان و تپه صبور جمع شديم و باز هم به توضيحات مفيد سردار جعفري در مورد اين بخش از منطقه گوش كرديم . با فاصله اي اندك از آنجا ، در تپه بلتا هم توقف كرديم و از صحبت هاي سردار استفاده كرديم . براي اداي نماز ظهر و عصر و صرف ناهار ، در دشت عباس در جوار امامزاده عباس (ع) توقفي دو سه ساعته داشتيم ؛ آن قدر كه عده اي از دوستان "عطش فوتبال چشيده" را وسوسه گل كوچكي پديد آمد و امامزاده را روي سرشان گذاشتند . در جوار امامزاده هم قبرستان آن منطقه بود . سري به آنجا هم زديم و ديديم مردم اين منطقه را كه چگونه مرثيه سرايي مي كنند ؛ متفاوت و جان گداز تر از ما . امامزاده را بدرود گفتيم و راهي آرامگاه دانيال نبي (ع) در شوش شديم .
.gif)
نماز را در جوار ايشان گزارديم و زيارتي و گشت و گذاري نيم ساعته در متاع سوغاتي جوار زيارتگاه . بعد هم از مسيري خاكي و بسيار ناهموار – كه گوشت اسكلت را ريش ريش مي كرد – و با مقادير ي گم كردن راه ، خود را به قرارگاه ارتش در "ميشداغ" ( تيپ 45 تكاور ) رسانديم . در بخشي از دامنه اين كوه ( تپه ) ساكن شديم ، شام خورديم و آماده رزم نمايشي شبانه شديم . برنامه جالب و به ياد ماندني رزم شبانه ، با انجام نمايشي عمليات فتح المبين ، گوشه اي از واقعيت هاي دشوار جنگ را به ما نشان داد . بهتر است بگويم ما جنگ را ديديم ، گوش كرديم ، چشيديم ، بوييديم و در يك كلام لمس كرديم . {دود فوگاز و صداي مهيب موشك و تيربار ژ-3 بسياري را لااقل براي لحظاتي شوكه كرد } خوب فهميديم كه زير كلمات به ظاهر خوشايند و مزاح گونه نقل و نبات و ميهماني و ... در جنگ ، چه واقعيت هاي دردناك و دهشتناكي وجود داشته است . ديديم كه سوختن و گداختن ، قطعه قطعه شدن و پودر شدن در كسري از ثانيه چه معنايي دارد . هيچ جاي اردو ، مانند اينجا بچه ها را گريان و پشيمان نديدم و نشنيدم . جرات رويارويي داشتن با سهمگين ترين تسليحات روز و كثرت قواي دشمن ناجوانمرد بعثي و در نهايت عروج ؛ يعني همان چيزي كه مجاهدان سرفراز اسلام داشتند ، همان چيزي بود كه تمامي ما را به خضوع و خشوع و تحسين واداشته بود . با اتمام مراسم رزم شب و مناجات و عهد دوباره با شهيدان ، در كنار يادمان 72 تن صحابي پاكباز سيدالشهدا (ع) سينه زديم و عزاداري كرديم . در پايان هم از ميان مسافران 12 اتوبوس " راهيان نور" حاضر ، يك نفر به قيد قرعه خانواده شهداي حاضر ، فرصتي ممتاز براي عزيمت به كربلاي معلا را پيدا كرد تا نائب الزياره تمامي ما هم باشد .
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
( گزارشی از اردوی راهيان نور - دانشجوبان دانشکده صدا و سیما )
طعم عسل با بوي باروت - برگ اول
به نام خداوند شاهد بخشاينده
با اين ستاره ها راه را مي شود پيدا كرد .
رهبر فرزانه انقلاب (مدظله العالي )
چهارشنبه 22/12/1386
ساعت از 3 بعداز ظهر گذشته بود كه سه اتوبوس از دانشكده به سمت راه آهن راه افتاد : راهيان جنوب قهرمان اين سرزمين ...
پنجشنبه 23/12/1386
آفتاب زده بود كه در ايستگاه راه آهن انديمشك پياده شديم و سوار اتوبوس هايي شديم تا خود را به پادگان "دو كوهه "برسانيم ؛ پادگاني كه مدت هاست افسرده دوري از رزمندگاني با صفاست . پادگاني كه شب و روز ، از مناجات و تمرين رزم جوانمردان ، لبريز غرور بود . اما امروز ما آن راانباشته از ادوات جنگي و خصوصا تانك و نفربرهايي مي بينيم كه از او فسرده ترند . از در و ديوار اين پادگان نظامي – كه در شمال انديمشك واقع است و پادگان اختصاصي لشكر 27 حضرت رسول (ص) بوده است – خاطره هايي لطيف مي بارد اما كو روايت كننده اي كه تمام گفتني هايش را بيان كند ؟
در مسير كوتاهي كه تا دوكوهه است ، با وسواسي خاص ، دنبال اثري از جنگ در اين ديارم . آخر 5 سال پيش تر اينجا را آن هم شبانه درك كرده ام . جز تصاوير شهيدان و جانبازاني كه آذين شهر جنگ زده است و نيز ميدان ها و خيابان هايي كه از نام و ياد آنها آكنده است ، چيزي نمي شود يافت و من باز هم منتظر مي مانم تا از مناطق عملياتي ديدن كنم . خيلي از بچه ها آمده اند تا " گنجينه تمام نشدني براي آيندگان " را اينجا بيابند و توشه اي از آن برگيرند .

بر ديوار پشتي يكي از ساختمان هاي پادگان ، تصاويري بزرگ از سرداراني والامقام نصب كرده اند ؛ بزرگ مرداني كه همين جا نيروها را آماده نبرد با بعثي ها مي كردند : حاج احمد متوسليان و شهيد حاج محمدابراهيم همت اما كدامين تصوير و با چه ابعادي مي تواند عظمت عزم و اخلاص و بندگي ايشان را نشان دهد ؟
ورود ما به دوكوهه ، به منزله بستن احرام براي طواف گرد شهيداني بود كه قلب هايشان "حرم الله" بود و چه نيكو حرم هايي ! و " شهيد حاضر است " به تعبير رهبر عزيزمان " من و تو بايد چشمان را باز كنيم تا حضور او را حس كنيم " .
پس از صرف هليمي خوشمزه و چايي داغ ، بيشترين چيزي كه جلب توجه مي كرد ، عكس هاي يادگاري اي بود كه بچه ها با نانك و نفربرهاي زبان بسته مي گرفتند ! بعد هم وارد حسينيه حاج همت شديم و پاي صحبت هاي شيرين و لطيف سردار عسكري نشستيم . تصاويري از شهيدان بر ديوارهاي داخلي حسينيه نصب شده بود كه رشادت و جوانمردي و پايمردي را فرياد مي زدند و چه مي دانستم كه عطر جاودانگي شان ، مشام نسل هاي بعدي بشر را هم نوازش خواهد كرد . از قول حضرت رسول (ص) بر تابلويي نگاشته اند كه : " در آخرالزمان " شهادت " خوبان امت مرا گلچين مي كند . "
القصه ! در حسينيه ، از خاطره هايي شنيدني ، با بيان شيوا و شيرين سردار عسكري هم برخوردار شديم . او از روزهايي مي گفت كه يك سر زلف خاطره ها به دوكوهه پيوند مي خورد . آرامش داخل حسينيه را گنجشك هاي "بوي بهار شنفته" باجيك جيك هاي شيطنت آميز لاينقطع ، روي سرهايشان گذاشته بودند . طعم خوب بهار را در روزهايي كه پيش از اين ، با حضور بلبلان هماره در نجوا با معبود سپري مي شده است ، بهتر مي توان احساس كرد . سردار ، كل ماجرايي را كه در يك روز بر يك سرباز در اين پادگان مي گذشت بيان كرد . از صبحگاه ملكوتي پادگان با نيايش مخصوص شهيد گلستاني گفت : " اللهم اجعل صباحنا صباح الابرار و لا تجعل صباحنا صباح الاشرار ... " و از آمادگي بچه ها براي راهپيمايي شبانه و بيش از 20 كيلومتر پياده روي روزانه آنها براي حفظ و تثبيت آمادگي رزم . همچنين دروازه قرآن و اسفند دود كردن در هنگام عمليات .
عصرها هم آزادي و فراغت بچه ها براي انجام امور خودشان بود . در ضمن چند خاطره لطيف و پند آموز هم تعريف كرد ؛ از جمله ماجراي دو معتاد قاچاقچي جنوب تهراني – با مختصات ظاهري و رفتاري كه همه مان كمابيش مي دانيم - كه همچون " اخراجي ها " ته بدبختي و فلاكت بودند اما در همين پادگان انسان ساز ، ميانه شان را با خدا صاف كردند ، آفتاب هدايت بر قلوبشان تابيد و ، عزم جبران مافات كردند و نهايتا هم در عمليات بدر ،به درجه رفيع شهادت رسيدند ؛ آن هم در جمعي 11 نفره از رزمندگان كه توفيق فقط به اين دو رسيد ( سبحان الله ... )
غره مشو كه مركب مردان مرد را
در سنگلاخ باديه ، پي ها بريده اند
نوميد هم مشو كه رندان جرعه نوش
گاهي به يك ترانه ، به منزل رسيده اند
دوشنبه بیستم اسفند 1386
پیشینه سفرم به خوزستان
به نام هستی آفرین بخشاینده
سال اول دانشگاه بود و با بچه های خوب و دوست داشتنی شاهد و ایثارگر دانشکده علوم اجتماعی ، عازم سرزمین شهادت سرشت جنوب شدیم . از دزفول ، اندیمشک و شوش دیدن کردیم و شمه ای از دوران هشت ساله دفاع مقدس را به اعتبار خاک معطربه عطر شهیدان ، نظاره گر بودیم . حضور در منطقه عملیاتی فتح المبین ، آرامگاه دانیال نبی (ع) و بازدید از کاخ آپادانا و معبد تاریخی "زیگورات چغازنبیل" ، سدهای مستحکم و غرورآفرین کرخه و دز و یکی دو جای دیگر به اضافه بازدید یک ساعته شبانه از پادگان غیرقابل توصیف " دو کوهه " ( و حال خوشی که بدبختانه با من نبود ! ) ، مجموعه خاطرات گذشته مرا از" دیار گواهی دهنده "خوزستان تشکیل می داد .
در دشت لاله ، سرخی گل ها عجیب نیست . آبروی سرخ از لاله گرفتن ، مایه مباهات و البته اسباب نجات است که :
شهیدان هم نماینده هایی از" سفینه نجات " اند ؛ آن که قلم ، چشم ، قلب ، روح و تمام هستی در حیرت شاهکار اوست : آموزگار بزرگ شهادت و آزادگی و سرور جوانمردان و کریمان ، حضرت " سیدالشهدا " علیه السلام که خونی تازه در رگ های امت فسرده اسلام جوشانید .
خلاصه اینجا قطره ای پیوسته به دریایی . قلب تندتر می تپد و نفس ها به شماره می افتد از هیجان . پوست و مو بر می آیند و سوز و بغض ، در جگر و گلو لبریز می شوند و آخر هم ، چشم هایی که چراغانی است ... گرچه ممکن است ملامتت کنند که حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست ، ولی خوب می دانی که روح عوامانه چون مایی ، در این مزار و مطاف هاست که قرار می گیرد و دمی با عوالم بالا جوش می خورد .
شنبه هجدهم اسفند 1386
دو شعر از آرشیو شخصی
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385
كاسه كجي كه هيچ گاه پر نمي شود...!
ديو جنگ صهيوني
مست و منگ و پرغرور؛ از تمام ضرب و جرح و قتل هاي مردمان بي پناه
مردمان بي گناه
آن سوي كرانه هاي باختر
همچنان به پيش مي رود
ليك
مردم وطن پرست و دين مدار
مردم" شهادتي" و" سربه دار"
فتنه زمانه ، بازشان نداشته
از ستيزه با ستم
***
گرچه دسته ستمگران
از سر سفيه جنگ جو
تا به پاي دزد وغاصب لجوجشان ، مسلح اند...
مردم وطن پرست و دين مدار
پاي پرچم شرافتي عظيم
جان خويش را نثار مي كنند
تا زمان چرخش فتوحمند روزگار
آشناي سبزواري
تاريخ تصحيح و تكميل : يكشنبه 23/7/85
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385
شعر مقاومت لبنان ( گردباد آتشين ؛ ميان حجم هيزمي)
به خط سبز مقدس نگاشتند "حزب الله"
و به سربند سرخ ، "حزب خدا"
فتح و ظفر از آن ماست باز هم ؛
در امتداد استقامتي شكوهمند
كه مي تراود از خم سفيد جان يك يك مبارزان پاكباز حق ؛
حزب جان به كف
حزب نور ، حزب پر غرور و پر سرور
لب به لب شهامت است در خم سفيد جان تك تك مبارزان حق
حزب چيره بر سياه بازي تمام پشت پرده ها
- نه ! پشت پرده ها و پرده بر دريده هاي روز و شب ستيزه گر
خونچكان هماره دست هاي اسلحه به دست
زشت مسلكان گرگ خوي ددمنش -
كافران ناكثي كه عهد اول خداي را شكسته اند ؛
عهد "آدمي شدن"
و اين چنين حريص
در كمين براي خون خوري نشسته اند
***
ليك ، حزب حق تپيد
مثل قلب زنده غيورمردهاي هر زمان
مثل آتشي فروخت
مثل گردباد
در ميان "حجم هيزمي" وزيد
دشمني كه بي بن است
اين چنين گسسته مي شود
مردمان حق ، ولي
نصرت هميشه خداي را
در گسستن گروه دشمنان
با تمام فخر
طاق نصرت نظاره بسته اند
تصحيح و تكميل در مورخه سه شنبه (18/7/85)